داستان من و هوش مصنوعی


¦ 0 نظرات

من رو برای پیوستن به این شرکت یک کاریاب معرفی کرد. در واقع برای من شغل ایجاد شد. چیزی تو وبسایت نبود که من اقدام کنم. با هم‌بنیان‌گذار (co-founder) شرکت صبحانه خوردم. گفت: ما می‌خواهیم تیم هوش مصنوعی کاربردی رو راه بیندازیم و گسترش بدیم. من هم با همون تصور قبول کردم. قبل از اون در مراحل مصاحبه با دو نفر صحبت کرده بودم که هر دو خیلی جوان بودند و یکی‌شون لیسانس مکاترونیک داشت و کمی تا قسمتی کارهای قبلی من رو می‌فهمید. وقتی من رفتم داخل، اون پسره بعد از یک مدت از شرکت رفت. وقتی رفت معلوم شد که این‌ها اصلا کسی رو برای هوش مصنوعی ندارند.

از وقتی وارد شده بودم، یک مدیر داشتم که اصلا در جریان تیم هوش مصنوعی نبود. من هم فکر می‌کردم نقشش امضاء کردن مرخصی و حل مشکلات من باشه. اون به من می‌گفت بیا این درس‌ها رو بخون و مدرک مهندسی داده رو بگیر. من هم درس‌ها رو نگاه کردم. دیدم مطالب خوبی است. اما در اولویت من نبود‌. نقش اصلی من کمک به گرفتن پروژه‌های هوش مصنوعی و رشد گروه بود.

اون همکارم که رفت، اون یکی عضو گروه که نرم‌افزار خونده بود، فکر می‌کرد که حالا شده مقام ارشد گروه. هر چی من پیشنهاد می‌کردم که ما باید یک روال کاری سیستماتیک داشته باشیم که بتونیم به تعداد لازم تو اَبر CPU و GPU بیاریم بالا، کارمون رو انجام بدیم و پسشون بدیم، قبول نمی‌کرد. می‌گفت ما اول باید تئوری کار رو یاد بگیریم. وقتی پروژه بیاد مهندس‌هایی داریم که اون کارها رو می‌کنند. تو جلسات هفتگی هوش مصنوعی که با هم‌بنیان‌گذار برگزار می‌شد، سر این قضیه به توافق نرسیدیم. قرار شد روی آمادگی برای پروژه‌ای که قرار بود بیاد کار کنم.

تو جلسه دوهفتگی با مدیر بهش گفتم که ما باید تلاش‌هامون در راستای کارهای هوش مصنوعی با هم هماهنگ کنیم. الان هر کسی داره یک کاری می‌کنه و این پسره هم داره به من دستور می‌ده. مدیر تو این جلسه چیزی نگفت. عصری اومد که بیا بریم با هم صحبت کنیم. گفت تمام کارهایی که داری رو متوقف کن‌. هفته‌ی دیگه با استفاده از دو تا دیتاست (dataset) یک پروژه یادگیری ماشین انجام بده. ازش پرسیدم تنها خواسته‌ی پروژه استفاده از دو تا دیتاست هست؟ گفت آره. مشخص بود که رفته با اون یکی مدیر صحبت کرده و اون، همون پروژه‌ای رو که داده بود به دو تا مهندس تازه‌کار، که یادشون نبود بردار و ماتریس چه فرقی با هم دارند، به مدیر من گفته.

در واقع شکایت من به مدیر اوضاع رو بدتر کرد. تو اون هفته من داشتم رو آمادگی برای پروژه مشتری کار می‌کردم. ایده کار رو من پیشنهاد داده بودم. اما اون مهندس جوان به صورت تکلیف به من داد و خودش و یکی دیگه که کلاس اسپارک رفته بود، هفته‌ای دو جلسه با من می‌گذاشتند که ببینند کارم رو درست انجام داده باشم. جالب این بود که منی که تا حالا تو عمرم یک خط جاوا ننوشتم، بعد از چند روز کشتی گرفتن تونستم مشکلات فایل‌های jar رو حل کنم و اون دو تا مهندس نرم‌افزار جاواکار اسپارک‌بلد، هیچ کمکی نتوانستند بکنند. اما جالب این بود که تو جلسه‌ها حرف من رو قطع می‌کردند و کارم رو برای خودم توضیح می‌دادند.

تو هفته‌ای که قرار بود تمام کارهام رو متوقف کنم و فقط رو پروژه‌ای با دو تا دیتاست کار کنم، کار آمادگی برای پروژه مشتری رو جواب گرفتم. به مدیر هم گفتم که من نزدیک به اتمام کار هستم، خوبه که این رو نیمه‌کاره رها نکنم. بعد یک نامه نسبتا طولانی نوشتم و برای مدیر توضیح دادم که تا حالا داشتم چه کار می‌کردم. اتفاقا داشتم از دو تا دیتاست استفاده می‌کردم. اینه که پیشنهاد می‌کنم این چند تا هدف رو با هم ترکیب کنیم و با هم انجام بدیم. هم از دو تا دیتاست استفاده شده، هم یک زیرساخت برای پروژه‌های بعدی ایجاد می‌شه، هم با گوگل همکاری می‌کنیم (تو جریان کار داشتم با یک مهندس گوگل در کالیفرنیا همکاری می‌کردم). فرداش اومد گفت نه، فعلا همون کاری که گفتم رو انجام بده، بعداً درباره‌ی پیشنهادت صحبت می‌کنیم.

من هم بنای لجبازی نداشتم. گفتم بگذار یک کار کوچک با دو تا دیتاست انجام بدم تا این راضی بشه. بعد به تدریج به سمتی که زیرساخت داشته باشیم حرکت می‌کنیم. همون شب تو خونه سه تا نوت‌بوک پایتون آماده کردم، دو تا شبکه عصبی و یکی رگرسیون خطی. بعد نشون دادم که رگرسیون خطی با ۹ تا پارامتر از شبکه عصبی با ۴۸۰۰ تا پارامتر بهتر کار می‌کرد. فرداش هم تو گردهمایی هفتگی پروژه‌های شرکت، این‌ها رو ارائه کردم و گفتم شبکه‌های عصبی لزوما همیشه بهترین راه حل نیست، یکی از ابزارهایی است که باید در جای مناسب ازش استفاده کرد.

فرداش جمعه بود و جلسه‌ی هفتگی هوش مصنوعی با هم‌بنیان‌گذار شرکت بود. اونجا گفتم مدیر گفته کارهات رو متوقف کن و یک کاری با دو تا دیتاست انجام بده. به نظرتون بهتر نیست هماهنگ‌تر باشیم و مدیر من اون یکی باشه که خودش پروژه‌ی دو تا دیتاست رو تعریف کرده؟ هم‌بنیان‌گذار گفت نه، فعلا مدیرت همینه. بعدها در جریان کار ممکنه اونی که می‌گی مدیرت بشه. اینجا من متوجه شدم که خود هم‌بنیان‌گذار هم اراده‌ی چندانی برای گسترش تیم هوش مصنوعی نداره و این جلسات هفتگی هم هی زمانش تغییر می‌کنه و وقتی میاد هم اصلا حواسش نیست تا وقتی ازش سؤال می‌کنی. بعد می‌پرسه چی گفتی؟ بعد هم یک رهنمود کلی می‌ده.

دوشنبه این هفته، مدیر یک جلسه هماهنگی با من گذاشت. گفت ما خیلی از کارآیی تو ناامید شدیم. ارائه‌ات هم خیلی بد بود. اصلا به جزئیات توجه نکرده بودی. کدی که نوشته بود اصلا کیفیت خوبی نداشت. ازش خواستم بیشتر توضیح بده‌ که به چه جزئیاتی توجه نکردم. خودش نتونست بگه. به لپتاپش نگاه کرد و یادداشت‌های اون همکار جوانم رو خوند. گفتم خیلی خوبه که ما این گفتگو رو داریم. ایرادهای کار رو به من بگید تا من برطرف کنم.

شب فکر کردم دیدم از هوش مصنوعی دیگه چیزی نمونده و این مدیر و اون جوان می‌خواهند با زور و قلدری سوار من بشوند‌. اون هم‌بنیان‌گذار هم خودش رو کنار کشیده. وقتی من اومدم قرار این نبود. به هم‌بنیان‌گذار پیام دادم که اگر نظر مدیر، نظر شرکته، به نظرم خوبه که راهمون رو از هم جدا کنیم.

فرداش رفتم سر کار. هیچ جوابی برای پیامم نیامد تا این که مدیر برای یک جلسه هماهنگی دیگه من رو دعوت کرد. من هم در طول روز کامپیوترم رو تمیز کردم. مطالب شخصیم رو پاک کردم و قبل جلسه داشتم تو سایت شرکت دنبال قوانین استعفاء می‌گشتم که چیزی پیدا نکردم. از کارگزینی پرسیدم، خانمه گفت باید باشه. گفتم لطفاً برام بفرستید. چند دقیقه بعد رفتم تو جلسه، دیدم مدیر با همون خانمه نشسته. گفت که ما می‌خواهیم از کارهایی که برای شرکت کردی تشکر کنیم و بگیم که امروز روز آخر کارت هست. من هم خوشحال شدم که اتفاقا من هم می‌خواستم همین رو بگم!

داستان یک بازگشت


¦ 2 نظرات


من در ان آربور میشیگان بزرگ شدم، از MIT لیسانس گرفتم و بعدش برای فوق لیسانس به دانشگاه ایالتی وین (Wayne) رفتم. بعد از تمام شدن درسم مدتی تو شرکت فورد کار کردم. اما بالاخره  من هم مثل بسیاری از دوستانم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم زندگی خارج از آمریکا رو تجربه کنم. تعداد خیلی زیادی از دانشجوها، بعد از لیسانس برای ادامه تحصیل از آمریکا خارج می‌شوند. ایران به خاطر دانشگاه‌های خوبی که داره، مقصد تعداد زیادی از این دانشجوها است. البته مساله فقط دانشگاه‌ها نیست. آدم وقتی میره ایران می‌تونه فرهنگ‌های مختلف رو از نزدیک ببینه. در ایران تعداد زیادی مهاجر از کشورهای دیگر زندگی می‌کنند. به همین خاطر رفتن به ایران هم برای تحصیل خوبه و هم آدم کلی درس زندگی می‌گیره. این بود که من هم رفتم ایران. برای دکترا از دانشگاه سهند تبریز پذیرش گرفتم. تبریز شهر بسیار زیبایی است. یکی از مزایاش هم اینه که دو زبانه است. به قول یک وبلاگی که خوندم، زمستونها خلوته و همه آذری صحبت می‌کنند. تابستانها شلوغه و همه فارسی حرف می‌زنند. پنج سالی که تبریز بودم خیلی خوش گذشت. البته شاید الان که تموم شده، فقط خاطرات خوبش یادم مونده. به هر حال دوران دکترا مشکلات خودش رو داره ولی در مجموع از نتیجه‌ای که گرفتم خیلی راضی هستم. نزدیک به پایان دوران دکترا به این نتیجه رسیده بودم که داشتن تحصیلات خوب، پول زیاد و کار خوب، هیچ کدام به اندازه‌ی داشتن روابط انسانی سالم مهم نیست. با این که زندگی در تبریز خیلی خوب بود، ولی فکر می کردم که من باید برگردم پیش خانواده‌ام و برای مردم میشیگان کار کنم. این بود که تصمیم گرفتم برگردم آمریکا. برای همین ده روز بعد از دفاع و فرستادن نسخه نهایی پایان‌نامه رفتم میشیگان تا شرایط رو بررسی کنم.
یک سری به دانشگاه ایالتی وین زدم. اونجا یکی از استادهای قدیمی رو دیدم. پرسید: «چه کار می‌کنی؟» گفتم: «از سهند تبریز دکترا گرفتم». گفت: «این که خیلی خوبه. ما اینجا می‌خواهیم هیات علمی استخدام کنیم. با دکتر هوارد صحبت کردی؟». دکتر هوارد استاد دوران فوق لیسانسم بود. گفتم: «نه هنوز، ولی می‌رم پیشش». قبل از این که برم دکتر هوارد رو ببینم، رفتم یک اینترنت کافه و از مقاله‌هام و چند صفحه‌ی اول پایان نامه‌ام یک نسخه چاپ کردم تا خیلی هم دست خالی نرفته باشم. وقتی رفتم پیش دکتر هوارد، خیلی خوشحال شد و کلی تحویل گرفت. گفت: «بیا همین الان تقاضای کار بنویس. من هم پیگیری می‌کنم. به من هم قول بده که جای دیگه اقدام نمی‌کنی. می‌دونم که اگر جای دیگه بری استخدامت می‌کنند. اما بیا همین جا». من هم قبول کردم و تقاضامو نوشتم.
هفته‌ی بعدی قرار یک ارائه رو برای اعضای گروه گذاشتن. وقتی رفتم بیشترشون استادهای دوران فوق لیسانسم بودن که منو می‌شناختن. همه چیز خیلی خوب پیش رفت و در آخر دکتر هوارد از رئیس دانشکده یک نامه رسمی گرفت که پاسخ تقاضای من رو تا پایان اوت می‌دهند. از قبل برای یک ارائه در MIT هم هماهنگ کرده بودم ولی نه به عنوان تقاضای کار. رفتم ارائه کردم و بهم گفتن که استخدام دارن و خواستن که اقدام کنم. اما گفتم من به دانشگاه وین قول دادم و قرار شده که برم اونجا. چند روز قبل از این که برگردم تبریز هم دوباره بهم زنگ زدن و گفتند: «موقعیت خوبیه، میای MIT؟» ولی بازم گفتم که به دانشگاه وین قول دادم. خودم هم فکر می‌کردم تو وین راحت تر باشم. MIT خیلی محیط خشن و رقابتی داره.
بعد از یکی دو هفته برگشتم تبریز تا کارهامو مرتب کنم و کلا برگردم آمریکا. یک ماه قبل از سفر بازگشتم زنگ زدم به دکتر هوارد که وضع پرونده‌ام رو پیگیری کنم. گفت: «الان که دانشگاه تعطیله. شما کی برمی‌گردی؟». گفتم: «هفته ی دوم سپتامبر». گفت: «خوبه. بیا». من هم این قدر مشغول جمع و جور کردن کارهای تبریز بودم که دیگه نتونستم زنگ بزنم. با این که تصمیمم رو برای بازگشت به آمریکا گرفته بودم، ولی هر چه به زمانش نزدیک می‌شدم، بیشتر می‌فهمیدم که چقدر به تبریز وابسته شدم. خیلی سخت تبریز رو ترک کردم.


بازگشت

یکشنبه رسیدم خونه. دوشنبه صبح رفتم دانشگاه ایالتی وین و گفتم اومدم. گفتند: «اه! اومدی؟ ما هفته‌ی پیش قرار بود که یک جلسه بگذاریم تا ببینیم کی همه هستند تا اون موقع جلسه بگذاریم و تقاضای شما رو بررسی کنیم». اونجا بود که فهمیدم در این چهار ماهی که گذشته هیچ کاری روی پرونده ی من انجام نشده. منو بگو که طوری اومده بودم که آماده بودم برام درس گذاشته باشند. هفته‌ی بعدش جلسه گذاشتند و بعدش ای‌میل زدند که تبریک! شما پذیرفته شدید. مدارکتون رو ببرید پیش رئیس دانشکده. من هم خوشحال شدم که این قدر زود کارم درست شد. رفتم مدارک رو به رئیس دانشکده دادم. اونم مدارک رو گرفت و گفت: «باشه. من این‌ها رو می‌دم به کمیته‌ی جستجو». گفتم: «جستجوی چی؟ من که اینجا هستم». گفت: «همه‌ی تقاضاها باید بره کمیته جستجو». گفتم: «حالا کمیته کی جلسه داره؟». گفت: «یک ماه دیگه». من هم که چاره‌ای نداشتم قبول کردم. روزها گذشت و من هم منتظر برگزاری جلسه بودم. یک روز قبل از جلسه، خبردار شدم که یک مقاله‌ام در مجله مهندسی موسسه خوارزمی پذیرفته شده. این مجله تو زمینه ی کاری ما معتبرترینه. خیلی خوشحال شدم و رفتم دانشگاه تا به دکتر هوارد خبر بدم. به دکتر گفتم: «من دیروز باخبر شدم که مقاله‌ام تو مجله خوارزمی پذیرفته شده. گفتم بهتون بگم اگر تو تصمیم‌گیری کمیته تاثیر می‌گذاره بهشون خبر بدیم». دکتر گفت:«جلسه‌ی شما امروزه؟» گفتم: «بله. برای همین هم اومدم». گفت: «ولی این‌ها قرار بود قبلش یک جلسه با من بگذارند. باید اون جلسه قبل از جلسه امروز کمیته تشکیل می‌شد. بگذار ببینم چی شده». خلاصه‌اش کنم، دکتر هوارد گوشی تلفن رو برداشت و با داد و بیداد با چند نفر صحبت کرد و پانزده دقیقه قبل از جلسه‌ی کمیته، اون جلسه که من نمی‌دونستم چی بود رو برگزار کرد و رفتن داخل جلسه‌ی کمیته.
بعد از مدتی که جلسه تمام شد، به من تبریک گفتند و گفتند باید پرونده‌ات رو ببری پیش رئیس دانشکده. رفتم پیش رئیس دانشکده. اونم بهم تبریک گفت و بعدش یک سری حرف‌هایی زد که من دقیقا نفهمیدم. می‌گفت باید این قدر مقاله بنویسم که بتوانند باهاش دیوارهای دانشکده رو کاغذ دیواری کنند. اما طوری حرف می‌زد که انگار هنوز کار تمام نشده بود. آخرش معلوم شد که فعلا توی دانشکده یک دفتر بهم می‌دهند و ادامه‌ی رسیدگی در کمیته گزینش استاد دانشگاه انجام می شود. وقتی درباره‌ی تاریخ برگزاری جلسه پرسیدم، عجیب‌ترین جوابی رو گرفتم که می‌شد تصور کرد: «معمولا دو هفته قبل از جلسه خبر می‌دهند»! نکته‌ی جالب این جور جواب‌ها این بود که برای من قابل تصور نبود که چه طور کسی با تحصیلات و منطق یک استاد دانشگاه می‌تواند چنین جمله‌ای به زبان بیاورد و برای کسانی که این جمله‌ها را می گفتند، بسیار عادی و روزمره بود.
دفتری که بهم دادند، جای بسیار جالبی بود. بخشی از یک پارتیشن بود که وسط راهروی طبقه سوم دانشکده گذاشته بودند. در این دفتر سه چیز داشتم. تلفنی که سیم نداشت. کامپیوتری که به شبکه وصل نبود و پرینتری که تونر نداشت! یک ماه هر روز از ان آربور تا دیترویت آمدم و در این دفتر نشستم و روی مقاله‌هایی کار کردم که با استادم در تبریز نوشته بودیم و من اسم خودم رو از دانشگاه ایالتی وین نوشتم. کم کم متوجه شدم که روی جلسه گزینش استاد دانشگاه خیلی نمی‌شه حساب کرد و هستند کسانی که دو تا سه سال هست که دارند در این دانشگاه درس می‌دهند ولی هنوز پرونده‌شان در کمیته گزینش استاد در حال بررسی است!
بالاخره قطع امید کردم و شروع کردم به دنبال کار گشتن. رزومه و کارهامو چاپ کردم، یک نامه هم گذاشتم روش و به صورت یک پرونده درآوردم و هر جایی که می شناختم بردم. MIT، دانشگاه میشیگان، فورد، NSF، هر جایی که فکرش رو بکنید، رزومه دادم. MIT بهم گفتند اون موقع جا داشتیم. اما الان دو نفر را گرفتیم و نفر سوم، تقریبا قطعی شده. اینه که الان احتمالش کمه. دو جای دیگر بهم جواب دادند. یکی یک موسسه پژوهشی سیستم های پیشرفته ی خودرو بود که فورد و دانشگاه میشیگان تاسیس کرده بودند و دیگری دانشکده برق دانشگاه میشیگان. دانشگاه میشیگان خیلی حرفه‌ای برخورد کرد. چند روز بعد از این که پرونده‌ام رو به دفتر دانشکده داده بودم، باهام تماس گرفتند و گفتند برنامه‌ی پژوهشی و برنامه‌ی تدریس بیار. خیلی خوشم آمد. اینها چیزهایی بود که تو یک کارگاه در تبریز به ما گفته بودند و انتظار نداشتم که اینجا کسی از این چیزها از من بخواهد. هفته‌ی بعدش یک جلسه گذاشتند که من بروم و کارهایم را ارائه کنم. وقتی رفتم تمام اعضای گروه آمده بودند. جلسه به خوبی پیش رفت. بعدش بهم گفتند که برای تمام اعضای گروه یک فرم نظرخواهی می‌فرستند. رئیس گروه، نظرات را جمع می‌کند و نتیجه نهایی را به من اعلام می‌کنند. یعنی تمام مراحل از اول برایم کاملا روشن بود. در حالی که در وین باید مرحله بعدی را خودم کشف می‌کردم! بعد از جلسه به دفتر رئیس گروه رفتم. بهم گفت:« ببینید شما کار سختی را انتخاب کرده اید. اینجا باید درس بدهید. کار پژوهشی بکنید. کار اجرایی مثل ریاست گروه و شرکت در جلسات باید انجام بدهید. اما حقوق و بودجه‌ای که بابت این کار می‌گیرید، برای گذران زندگی و انجام پژوهش به درد بخور کافی نیست. برای درآوردن پول باید بری از خارج دانشگاه پروژه بگیری. انجام همه‌ی این کارها اصلا آسان نیست». واقعا ازش خوشم اومد. از قبل داشت تصویر کامل رو بهم نشون می‌داد و هشدار می‌داد که کار ساده‌ای در پیش ندارم. موسسه پژوهشی سیستم‌های پیشرفته خودرو هم رفتم. اگر این کار رو می‌گرفتم محل کارم می‌شد دانشگاه میشیگان و حقوقم از فورد می‌آمد که خیلی خوب بود. رئیس موسسه باهام صحبت کرد. بهم گفت: «برو یک پیشنهاد پروژه برای یک خودروی هیبرید بنویس». من هم چند روزی وقت گذاشتم و یک پیشنهاد پروژه‌ی خوب نوشتم. بعد که پیشنهاد رو دید، گفت که ما شما رو می خواهیم. فقط باید بروید با دکتر نورمن، همکار ما در فورد هم صحبت کنید تا موضوع کار شما رو تعیین کنیم.
تو این فاصله دکتر تامسون از وین باهام تماس گرفت که: «می خواستم دو تا چیز رو بهتون تبریک بگم. اول این که جشن شکرگزاری مبارک باشه! دوم این که پرونده‌ی شما در کمیته‌ی گزینش استاد دانشگاه بررسی و تایید شده. بیاید برای امضای قرارداد». در جوابش من فقط گفتم که میام دانشگاه. از طریق یکی از دوستانم فهمیده بودم که استادهای وین فهمیدن که من رفتم میشیگان اقدام کردم. این بود که نمی‌توانستم پنهان کنم. از طرفی خیلی دوست داشتم برم دانشگاه میشیگان. برای همین رفتم دانشگاه و بهشون گفتم: «من الان نمی‌تونم این قرارداد رو امضا کنم. من تا همین یک ماه پیش می‌آمدم دانشگاه و هیچ جای دیگر هم دنبال کار نبودم. اما وضعیت پرونده‌ام وارد یک شرایط نامعلوم شد. برای همین الان دو جای دیگر برای کار اقدام کرده‌ام». ازم پرسیدن کجا و براشون گفتم که دانشگاه میشیگان و موسسه پژوهشی سیستم‌های پیشرفته‌ی خودرو. گفتند: «حالا خودت می‌دونی. به نظر ما به صلاحت این است که بیای وین. حالا فکرهاتو بکن و ببین تصمیمت چیه. اگر خواستی با ما تماس بگیر».
برای پیگیری کار موسسه‌ی پژوهشی و صحبت با دکتر نورمن رفتم فورد. آنجا فهمیدم که این آقای دکتر از مشاوران جوان مدیرعامل است. وقتی دیدمش به نظرم خیلی شبیه درس خوانده‌ها نبود. بیشتر شبیه دار و دسته‌ی مدیرعامل بود. بعد از این که باهاش  صحبت کردم، رفتم مرکز تحقیقات فورد که مدتی بعد از فوق لیسانس اونجا کار کرده بودم. دوستان سابقم رشد کرده بودند و رئیس گروه شده بودند. با اون‌ها که مشورت کردم، بهم گفتند: «نورمن می‌خواد بابت پروژه‌ی خودروی هیبرید مستقیما از وزارت خانه بودجه بگیره و مرکز تحقیقات رو دور بزنه. ما نمی‌گیم نمی تونه. اما مخالف هم کم نداره. این یک کاری نیست که بخواهی روش خیلی حساب کنی. بهتره بری دانشگاه میشیگان هیات علمی بشی و در کنارش با موسسه روی خودروی هیبرید کار کنی». این رو که شنیدم از همون جا سوار ماشین شدم و رفتم دانشگاه میشیگان برای پیگیری وضعیتم. تا اون لحظه تمام کارهای دانشگاه میشیگان خیلی خوب و حرفه‌ای پیش رفته بود. اما اون روز وقتی رفتم پیش رئیس گروه، دیدم داره پرت و پلا تحویلم می‌ده. می‌گفت: «ما بررسی کردیم دیدیم باید روش استخدام اساتید رو عوض کنیم. باید یک آگهی بدیم تو مجلات معتبر بین المللی، بر اساس نیازهای دانشکده. بعد آدم‌های مختلف بیان اقدام کنند و ما از اون چند نفر یک نفر رو انتخاب کنیم. این طوری خوب نیست که یک نفر بیاد و بخواهیم روی اون یک نفر تصمیم بگیریم». منو می‌گی؟ مونده بودم که دلیل این چرخش ناگهانی چی بود. تا قبلش همه چیز خیلی منطقی به نظر می رسید. الان حدسم اینه که کسی از دانشگاه وین بهشون گفته بود که منو دست به سر کنن.
در اولین فرصت رفتم دانشگاه ایالتی  وین که من غلط کردم، همون قرارداد رو بیارید، من دو تا امضا می‌کنم! وقتی رفتم، کلی تحویلم گرفتند و گفتند: «خیلی خوب شد آمدی. البته قراردادت الان آماده نیست. ما باید نامه بنویسیم که قراردادت رو آماده کنند.»! من که دیگه به اندازه‌ی کافی بلاتکلیفی کشیده بودم، تصمیم گرفتم تسلیم بشم و دیگه منتظر بمونم تا کار مراحل خودش رو طی کنه. در جواب دوستانم که ایران بودند و قصد برگشت به آمریکا رو داشتند، می گفتم وضع آمریکا بد نیست، خوب هم نیست. مشکل اینجا است که آدم بلاتکلیف است. یک مثال تصویری هم داشتم. شرایط مثل این بود که آدم توی باتلاق افتاده باشه. یک نفر هم همان نزدیک مشغول کار باشد. شما نیازی نیست داد و فریاد کنید. به اون آدم می گید که من دارم غرق می شم، لطفا اون چوب رو دراز کنید که من بگیرم و بیام بیرون. اون آدم هم قبول می‌کنه. اما مدت زیادی می‌گذره و این کار رو نمی‌کنه. شما باز هم بهش می‌گید و اون باز هم قبول می‌کنه، اما در عمل کاری انجام نمی‌ده. تو باتلاقی که هستید، دست و پا زدن هم کمکی نمی‌کنه. بلکه شرایط رو بدتر می کنه!
بالاخره قرار شد که در ترم زمستان برایم درس بگذارند. این طور شد که کارم را شروع کردم. اما هنوز هیچ قراردادی نداشتم و حقوق هم نمی‌گرفتم. وقتی این را به یکی از دوستانم که در ایران خودرو کار می‌کرد، گفتم. گفت: «در ایران چنین چیزی اصلا امکان پذیر نیست. من اگر با ایران خودرو قرارداد امضا نکرده باشم، از در شرکت نمی‌توانم وارد شوم». درکش برای آنها مشکل بود، اما برای من دیگر شگفت‌انگیز نبود. بعد از حدود دو ماه کار کردن از نظر مالی زندگی برایم خیلی مشکل شده بود. قبلا بهشون گفته بودم که از دوستان دیگری که برگشتند آمریکا، شنیده بودم که تا هشت ماه بدون حقوق کار کرده بودند و چنین چیزی برای من امکان‌پذیر نیست. اون موقع گفته بودند که نگران نباش ما مشکل شما را از راه‌های دیگر حل می‌کنیم، شما وقتی حقوق را گرفتی، پول را پس می‌دهی. اما عملا من چهار ماه را کاملا از دست داده بودم و بعد از دو ماه از شروع تدریس هم چیزی دریافت نکرده بودم. به من گفتند برو دفتر امور مالی، پول بگیر. رفتم هزار و پانصد دلار بهم دادند و یک برگه‌ی رسید که نوشته بود اینجانب فلانی مبلغ این قدر بابت فلان دریافت کردم. پرسیدم بنویسم بابت چی؟ مسئول دفتر چشم‌هاشو انداخت بالا و گفت: «بنویس بابت دستی»! یعنی بعد این همه درس خوندن حالا من باید پول دستی! می‌گرفتم. چند وقت بعد به دکتر واتسون گفتم حالا که کار قرارداد من طول می‌کشد، لطفا با من قرارداد حق التدریسی ببندید تا قرارداد اصلی بیاید. بالاخره وضعیت من از این بلاتکلیفی دربیاید. باز هم از آن جواب‌هایی که انتظارش را نداشتم. دکتر واتسون با خنده گفت: «این که اصلا به نفعت نیست. برای قرارداد حق التدریسی که پول چندانی نمی دهند. تازه آن را چندین ماه دیگر می‌دهند. بهتر است صبر کنی تا قرارداد اصلیت بیاید». شش ماه از شروع کارم گذشته بود که برای اولین بار قراردادی امضا کردم برای دو ماه اول کارم و چند هفته بعد هم یک قرارداد شش ماهه امضا کردم تا ابتدای سپتامبر و بعد از آن قراردادهایم یک ساله شد.


تصادفها

در چهار ماهی که بلاتکلیف بودم، من و خانواده ام سه تا تصادف کردیم. اون مدتی هم که برای بررسی اوضاع اومده بودم آمریکا یک تصادف کردم. ده روز بعد از دفاع و دو روز بعد از تحویل دادن نسخه‌ی نهایی پایان‌نامه راهی میشیگان شدم. این سفر برایم بسیار مهم بود. می‌خواستم ببینم بازگشتنی هستم یا ماندنی. ماجرای عجیبی برایم اتفاق افتاد که ممکن است برای طرفداران قوانین مورفی کاملا عادی باشد، اما برای من باور کردنش خیلی سخت بود. دلیلش را بعدا خواهم فهمید. صبح جمعه با یکی از بهترین دوستان دوران مدرسه‌ام با ماشین در حال بازگشت به خانه بودیم که تلفن همراهم زنگ زد. مادر یکی از دوستانم بود که برای صحبت با مادرم زنگ زده بود و از این که میشیگان بودم تعجب کرد. برای رعایت احتیاط به سمت راست خیابان آمدم و ماشین را متوقف کردم. کمی عقبتر از جایی که پارک کرده بودم، دو نفر داشتند یک تاکسی را هول می‌دادند. در حال صحبت بودم که در آیینه دیدم همان تاکسی با سرعت زیادی دارد به سمتم می‌آید و قبل از این که بتوانم حرکتی بکنم از عقب به ماشین ما برخورد کرد. تنها کار مثبتی که توانستم انجام دهم این بود که نگذارم مادر دوستم متوجه تصادف بشود. حرفمان هم تقریبا تمام شده بود :) علت تصادف راننده‌ی یک پونتیاک بود که از عقب به تاکسی زده بود و تاکسی هم از دست صاحبانش در رفته بود و به ما خورده بود. یک ساعتی منتظر پلیس بودیم که بعد از دو بار تماس در صحنه حاضر شد. در این مدت، اول راننده‌ی تاکسی داشت با راننده‌ی پونتیاک دعوا می‌کرد که میانجی شدم و گفتم به هر حال کاری است که شده، با دعوا چیزی درست نمی‌شود. راننده تاکسی می‌گفت: «این [راننده‌ی پونتیاک] معتاده، تو هپروت بود، من سریع رفتم دیدمش وقتی هنوز پشت فرمون بود». راننده‌ی پونتیاک در فرصتی که دو نفر دیگر نبودند، می‌گفت: «این‌ها [دو نفری که تاکسی را هل می‌دادند] جفتشون تزریقی‌اند!» حالا من تزریقی یا غیرتزریقی را تشخیص نمی‌دهم. اما با توجه به ظاهرشان فکر می‌کنم هر سه نفر معتاد بودند که این قدر سریع حالات یکدیگر را تشخیص دادند. این تصادف شروع ماجرایی شد که به هیچ پایان مشخصی نرسید.
زمانی که منتظر بودیم، راننده‌ی تاکسی از من خواست که با تلفن همراهم به خانمش زنگ بزند. پلیس که آمد، بعد از دیدن تصادف و گرفتن مدارک ما، از ما خواست که بعدازظهر آن روز به پاسگاه برویم. در اثر تصادف گلگیر عقب تاکسی به چرخ چسبیده بود که با کمک راننده‌ی پونتیاک و افراد خانواده‌اش موقتا مشکل حل شد. از این که آنها برای راه انداختن تاکسی این قدر تلاش بدنی کردند، خوشم آمد. من هم کلی مشاوره دادم تا تاکسی به حرکت افتاد :) جالب اینجا بود که تاکسی در این موقع روشن شد. در حالی که موقع تصادف داشتند هولش می‌دادند!
من سر ساعت مقرر پاسگاه پلیس بودم. راننده‌ی پونتیاک هم با چند نفر از اعضای خانواده‌اش آمدند. یکی از آنها پسر جوانی بود که به من پیشنهاد می‌داد که آنها خسارت مرا که کمتر بود بپردازند، اما در عوض از بیمه‌ی تاکسی برای تعمیر پونتیاک استفاده کنند! گفتم من چنین کاری نمی‌کنم. بعد از نزدیک یک ساعت تاخیر، راننده‌ی تاکسی و دوستش بدون ماشین آمدند. می‌گفتند که هنوز گلگیر به چرخ گیر می‌کند و نمی‌شود ماشین را حرکت داد. پلیس که گفت ماشین را باید بیاورید، گفتند: «ده دقیقه‌ی دیگر ماشین را می‌آوریم» و رفتند. بعد از مدت طولانی با شماره‌ای که داشتم تماس گرفتم. همسر راننده‌ی تاکسی آدرس محلی را داد که تاکسی آنجا متوقف شده بود. همراه با راننده‌ی پونتیاک با ماشین من به محل رفتیم. مشخص شد که راننده‌ی تاکسی دروغ گفته بود و مشکل گلگیر نبود. موتور تاکسی دوباره دچار مشکل شده بود. بعد از این که با کمک پسر جوان همراه راننده‌ی پونتیاک، تاکسی روشن شد. همگی به راه افتادیم. اما در میان راه دوباره خاموش شد. راننده‌ی تاکسی می‌گفت هزینه‌ی انتقال تاکسی به پاسگاه پلیس با یدک‌کش صد دلار می‌شود و نمی‌تواند چنین هزینه‌ای را بپردازد. بالاخره به زور حاضر شد که ده دلار بدهد و چند متر طناب بخرد تا با ماشین من تاکسی را بکسل کنیم! با هر دردسری بود به ایستگاه پلیس رسیدیم. راننده‌ی تاکسی به غیر از پروانه‌ی تاکسی، مدرک دیگری نداشت. اما می‌گفت که بیمه‌ی شخص ثالث دارد. پلیس، به دلیل این که در زمان تصادف راننده‌ی تاکسی پشت فرمان نبود، راننده‌ی پونتیاک را مقصر خسارات هر دو ماشین معرفی کرد و یک کوپن از کارت بیمه‌ی پونتیاک را به من و راننده‌ی تاکسی داد. حالا دوباره باید هر سه ماشین را برای تعیین خسارت به نمایندگی بیمه می‌بردیم (فکرشو بکن، با این دو تا راننده و ماشین!). راننده‌‍ی تاکسی گفت که ماشینش را آن شب تعمیر می‌کند و فردا صبح به بیمه می‌آورد. راننده‌ی پونتیاک هم گفت که هر وقت لازم بود بهش زنگ بزنیم تا خودش را برساند.
شنبه صبح رفتم نمایندگی بیمه را پیدا کردم و نوبت گرفتم. آنجا فهمیدم که سند ماشین را هم می‌خواهند. به خانه برگشتم تا سند را بردارم. از خانه به راننده‌ی تاکسی که زنگ زدم. هنوز خواب بود! صدای زنش از پشت تلفن می‌آمد که می‌گفت: «پاشو، مگه امروز نباید ماشینو ببری؟». بالاخره وقتی کمی بیدارتر شد، گفت که بیمه ندارد و باید پول قرض کند تا ماشین را تعمیر کند و بیمه کند تا بتواند خسارت بگیرد. معلوم شد که درباره‌ی کارت بیمه هم دروغ گفته است. گفتم پس وقتی این کارها تمام شد به من خبر بده. یکشنبه خبری نشد. دوشنبه رفتم دیترویت تا ببینم در وین چه خبر است و استادهایم چه می‌کنند. سه‌شنبه زنگ زدم به راننده‌ی تاکسی و گفتم که فردا آخرین مهلت اعتبار کروکی پلیس است. گفت: «من کارها را انجام داده‌ام و فردا صبح ساعت نه به بیمه می‌آیم». به راننده‌ی پونتیاک زنگ زدم. گفت: «من چون از شما خبری نشد، ماشین را امروز بردم صافکاری و نمی‌توانم به بیمه بیایم!» گفتم: «من منتظر راننده‌ی تاکسی بودم و بیمه هم باید ماشین مقصر را ببیند». بالاخره راضی شد تا فردا صبح به صافکاری برویم تا ببیند که ماشین را می‌تواند بگیرد یا نه. چهارشنبه صبح به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم و گفتم که به جای بیمه به صافکاری بیاید که هر سه با هم به سمت بیمه که تقریبا خارج شهر است، حرکت کنیم. گفت که برایش کاری پیش آمده است و به جای نه، نه و نیم می‌تواند بیاید. به راننده‌ی پونتیاک هم خبر دادم که وقتش تلف نشود! نه و ربع بود که جلوی صافکاری بودم. اما از هیچکدام از راننده‌ها خبری نبود. بعد از نیم ساعت راننده‌ی پونتیاک آمد. می‌گفت که سوییچ ماشینش اینجا نیست. اما دروغ می‌گفت. من با یکی از کارگرهای صافکاری صحبت کرده بودم. بهش گفتم سوییچ دست این آقا است. بعد که دید این بهانه کارساز نشد. می‌گفت برای صافکاری پمپ کولر ماشین را باز کرده‌اند و نمی‌تواند ماشین را حرکت دهد. در حالی که ماشین که با پمپ کولر راه نمی‌رود! چون هنوز راننده‌ی تاکسی نیامده بود، اصرار من بی‌فایده بود. یکی دو بار به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم. هر بار می‌گفت پنج دقیقه‌ی دیگر! کم کم داشت ظهر می‌شد که یک بار دیگر زنگ زدم و همسر راننده‌ی تاکسی گوشی را برداشت. مشخص بود که خود راننده همه آنجا است و دارد به همسرش می‌گوید که چه بگوید. من دیگر عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم و گفتم: «چرا با من بازی می‌کنید؟ چرا یک حرف درست نمی‌زنید؟» ظاهرا این تغییر روش موثر واقع شد. بعد از چند دقیقه تاکسی جلوی صافکاری بود. این بار راننده‌ی تاکسی می‌گفت که کارنامه‌ی تاکسی را پیش کسی گرو گذاشته است و آن شخص معلوم نیست چه زمانی از تهران برمی‌گردد! گفت: «من حتما اینو، امروز می‌گیرم. فردا صبح ساعت 8 دخترم را می‌برم مدرسه و از همان جا می‌آیم به نمایندگی بیمه». چاره‌ای نداشتم. فردا صبح با کمی تاخیر به سمت بیمه راه افتادم. ساعت یک ربع به ده به آنجا رسیدم. اما از راننده‌ی تاکسی خبری نبود. با مسؤول بیمه صحبت کردم. گفت چون دیر شده و ماشین مقصر هم اقدام به تعمیر کرده، باید خود کارشناس نظر بدهد. کارشناس هم امروز نیست. به راننده‌ی تاکسی زنگ زدم. با پررویی تمام گفت: «چه خبر؟» گفتم «هیچی ساعت ده است و من جلوی بیمه‌ام». گفت: «خوب؟» گفتم: «مگه قرار نبود بیای اینجا؟» گفت:« نه، قرار شد شما به من زنگ بزنی»!!!
سرانجام از گرفتن خسارت ناامید شدیم و ماشین را خودمان با هزینه ای حدود 400 دلار تعمیر کردیم. بعدها که من به تبریز برگشته بودم، راننده ی تاکسی به مادرم زنگ زده بود و برگه ی بیمه ی پونتیاک را خواسته بود تا بتواند برای تعمیر از تاکسی ازش استفاده کند. از مشخصات بارز این دو نفر (راننده‌ی تاکسی و پونتیاک) این است که به شدت تلاش می‌کنند که کمترین میزان پول، وقت و انرژی را صرف کنند، خیلی زیاد به فکر منافع خودشان هستند، خیلی کم احساس تعهد می‌کنند، خیلی خیلی راحت دروغ می‌گویند و هیچ شرم و حیایی ندارند که دروغشان برملا شود. با توجه به شنیده‌ها به نظر می‌رسد این آدم‌ها در آمریکا اصلا کمیاب نیستند. بیشترشان هم از وضعشان می‌نالند و از دولت و مردم ناراضی هستند. برای پیشبرد کارشان دروغ می‌گویند و رشوه می‌دهند، از ضایع کردن حق دیگران هم هیچ ابایی ندارند. آیا این رویای آمریکایی است؟

تصادف دوم

شباهت این تصادف به تصادف اول این است که هر دو در اثر احتیاط و ایستادن در کنار خیابان برای صحبت با تلفن همراه اتفاق افتاد. مادرم، تنها و  در حال رانندگی بود که موبایلش زنگ می‌زند. مادرم هم برای احتیاط در یک پارکینگ کنار خیابان که داخل یک تورفتگی بود، پارک می‌کند. هنوز چند دقیقه نگذشته است که یک جوان که با سرعت زیاد در همان خیابان حرکت می‌کرد، در یک مانور خطرناک کنترل ماشین از دستش خارج می‌شود، ماشینش به دور خود می‌چرخد و عقب به عقب به ماشین مادر من می‌خورد. مادرم پیاده می‌شود. جوان شلوغ کاری می‌کند و می‌خواهد برود. اما مادرم آرامش می‌کند و می‌گوید اتفاق مهمی نیست. الان پلیس می‌رسد و مساله تمام می‌شود. بالاخره پلیس می‌رسد. جوانک در فرصتی که بدست می‌آورد پلیس را کنار می‌کشد و با او صحبت می کند. پلیس به مادرم می‌گوید که بریم پایین‌تر داخل میدان تا به کارتان رسیدگی کنم. وقتی به میدان می‌رسند. پلیس مشغول کنار کشیدن ماشین‌ها و بررسی مدارک آنها می‌شود. در همین فرصت جوانک سوار ماشینش می‌شود و می‌رود! به همین سادگی. مادرم به پلیس می‌گوید که رفت! و پلیس حتی تعجب هم نمی‌کند. در خانه بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم که چه می‌شود کرد. مادرم به یادش آمد که اسم جوانک را روی کارتش دیده بود و چون نام خانوادگی عجیبی داشت به یادش مانده بود. از طرفی در پرحرفی‌هایی که جوانک کرده بود محله‌ی زندگی خود را گفته بود. پس به اطلاعات تلفن زنگ زدیم و شماره‌ی تلفنشان را گرفتیم! زنگ که زدیم، مرد محترمی گوشی را برداشت. داستان را که شنید، گفت من پدر آن جوان هستم. تمام خسارت را به عهده می‌گیرم. پسرم ماشین را به خانه نیاورد و به من گفته بود که با ماشین به دیوار زده و ماشین را در تعمیرگاه گذاشته است. قرار گذاشتیم و به بیمه رفتیم. تمام مراحل به خوبی انجام شد تا جایی که راننده‌ها باید امضا می‌کردند. هر چه مرد گفت که من پدرش هستم، کارمند بیمه قبول نکرد. اولش به ما گفت که پلیس پسرش را دستگیر کرده است. اما بعد معلوم شد که او، در اثر این تصادف، برای اولین بار متوجه شده است که پسرش معتاد است و او را در قرنطینه گذاشته است. آدم یاد فیلم «تصادف» می افتد که انگار ما آدم‌ها تا با هم تصادف نکنیم از حال هم با خبر نمی‌شویم.

تصادف سوم

تازه به میشیگان برگشته بودم و خانه‌ای در دیترویت اجاره کرده بودم. یک شب برادرم برای دیدنم آمده بود. شب، وقتی داشت می‌رفت، دم در خداحافظی کردم و در را بستم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای برخورد محکمی را شنید. در را که باز کردم، دیدم چند متر جلوتر یک پونتیاک سانفایر به صورت عمود بر خیابان به ماشین برادرم زده است. راننده‌ی پونتیاک یک جوانک مذهبی بود که تازه گواهینامه گرفته بود و داشت وسایلی را برای مراسم کلیسا می‌برد. وقتی داخل خیابان پیچیده بود، یکی از وسایل روی صندلی عقب در حال افتادن بوده که این راننده‌ی ناشی برمی‌گردد تا با یک حرکت ناگهانی جلوی سقوط آن وسیله را بگیرد و با همان سرعت بی‌اختیار فرمان را می‌چرخاند و با ماشین برادرم که هنوز در کنار خیابان بوده و سرعتی نداشته برخورد می‌کند. وقتی پلیس آمد، کروکی کشید. بعد مامور بیمه آمد. اما گفت که من این تصادف را قبول ندارم. این صحنه سازی است. جوانک که اول تنها بود و تمام خسارت را به عهده گرفته بود با حضور اقوامش شجاع شده بود و می‌خواست از زیر دادن خسارت دربرود. اما نهایتا مبلغی کمتر از میزان خسارت داد و رفت. حتی اگر تمام هزینه‌ی تعمیر را می‌داد، چه کسی باید خسارت زمان تلف شده، ناراحتی‌ها و کاهش قیمت ماشین را می‌داد؟

تصادف چهارم

یک بار برای رفتن به دیترویت سوار یک ون شدم. در حال حرکت در جاده بودیم و شیشه‌ها پایین بود. داشتم به این فکر می کردم که چرا بقیه‌ی مسافرها از بادی که به صورتشان می‌خورد ناراحت نیستند. چرا همه به شرایط ناراحت عادت کرده‌اند. ناگهان تایر عقبی ماشین ترکید. راننده که پیرمردی بود، تلاش کرد ماشین را به کنار بکشد و متوقف کند. اما تا ترمز کرد، ماشین به دور خود چرخید و در باند وسط جاده رو به ماشین‌هایی که می‌آمدند متوقف شد. یک پونتیاک سانفایر که راننده‌اش هم یک خانم بود، سر رسید و خورد به ون. خوشبختانه برخورد خیلی شدید نبود. من و مسافران دیگر پیاده شدیم و در کنار جاده ایستادیم تا با یک ماشین دیگر به دیترویت برویم. راننده‌ی ون هم داشت خانم راننده‌ی پونتیاک را ملامت می‌کرد که چرا بلد نیستی ترمز کنی! تصادف، جراحت و کشته شدن، بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی در آمریکا شده است. عجیب اینجا است که تمام این اتفاقات زمانی برای من و خانواده‌ام می افتاد که من تازه به میشیگان برگشته بودم و از نظر محل زندگی، احساسی و کاری پا در هوا بودم.


تدریس و زندگی در دیترویت

بعد از تمام ماجراهای اولیه، بالاخره قرارداد یک ساله امضا کردم و سر هر ماه حقوق می گرفتم. این را هم بگویم که حقوقم از ماهی هزار دلار شروع شد که حتی برای پرداخت اجاره‌ی خانه‌ام کافی نبود. اگر خانواده‌ام برایم خانه نمی‌گرفتند، اصلا نمی‌توانستم مخارج زندگی را بپردازم. آن هم تازه من که یک نفر بودم. پس انداز چندانی هم نداشتم. چون کارهایی که قبل از رفتنم در آمریکا داشتم درآمد چندانی نداشت و در ایران هم هنرم این بود که بدون کمک گرفتن از پدر و مادرم هزینه‌ی تحصیل و زندگی در تبریز را پرداخته بودم. بودجه‌ی پژوهشی سالانه‌ام هزار دلار بود که تازه آن را هم به موقع نمی‌دادند.
تابستان اولی که در وین درس می‌دادم، تازه به آرامش رسیده بودم که شورش‌های دیترویت اتفاق افتاد. خیلی ضربه‌ی ناگهانی بود. اون روزها این سوال جدی برام پیش آمده بود که آیا اشتباه نکردم. آیا نباید در ایران می‌ماندم. اما بعد با دیدن حال دوستانم که در ایران بودند و زندگی‌شان شده بود نشستن پای کامپیوتر و دنبال کردن اخبار، به این نتیجه رسیدم که حتی اگر ایران مانده بودم، با اتفاقات وحشتناکی که در جریان شورش‌ها افتاد، ترجیح می‌دادم که در کنار خانواده‌ام باشم. نزدیک بودن به حادثه این فایده را داشت که می‌توانستم خوب و بد را با هم ببینم. کتک خوردن و کشته شدن در خیابان بخشی از زندگی در دیترویت بود. اما دیترویت خیلی بزرگ بود. در همان زمان که در نقطه‌ای تعدادی داشتند کتک می‌خوردند و کشته می‌شدند، در طرف دیگرش مردم مسابقه فوتبال نگاه می‌کردند یا داشتند نزدیک رودخانه بستنی می‌خوردند. اما به هر حال شدت تاثیر این اتفاقات وحشتناک طوری بود که من و خیلی از دوستانم برای حدود چهار ماه هیچ کاری نتونستیم بکنیم. من برای چهار ماه تنها کار مفیدی که کردم این بود که یک سری برگه صحیح کردم.
تابستان دومی که دیترویت بودم، با خودم فکر می‌کردم، شورش ها هم که تمام شد. دیگر آنچه که می‌توانست اتفاق بیافتد را دیده بودم. پیش بینی تابستانی آرام را می کردم. اما دیترویت همیشه می‌تواند آدم را شگفت زده کند. یکی از روزهای آخر بهار بود که بعد از تعطیلی کلاس، یکی از دانشجوها آمد و گفت همین الان یک نفر، یکی از استادها را با چاقو زد! اولش باورم نشد. بعد دیدم که واقعی است. یک مرد میان‌سال آمده بود طبقه‌ی هفتم ساختمان دانشکده، روبروی محل استراحت اساتید منتظر شده بود و به محض دیدن یکی از اساتید به سمتش رفته بود و با چاقو بهش حمله کرده بود. بعد از زدن یکی دو ضربه، به گوشه‌ای رفته بود، چاقو را مثل خودکار داخل جیب کتش گذاشته بود و بعد از پله‌ها! به پایین حرکت کرده بود. کسانی که زودتر از همه به استاد زخمی رسیده بودند، ضارب را دیده بودند، اما متوجه نشده بودند چه اتفاقی افتاده. بعد از این که فهمیدند چه اتفاقی افتاده به دنبال ضارب دویده بودند و بیرون دانشگاه به کمک نگهبان‌ها طرف را گرفته بودند. البته ضارب هیچ اصراری بر فرار نداشت. بدتر از آن، ضارب از درب ساختمان خارج شده بود، اما وقتی آمبولانس برای بردن استاد آمده بود، نگهبان‌ها جلوی امدادگرها را گرفته بودند و گفته بودند ما دستور داریم درها را ببندیم! وقتی بعد از یک ساعت همکارمان را روی تخت بیمارستان می‌گذاشتند، از محل زخم مثل کیسه‌ای که پاره شده باشد، خون بیرون زده بود. اگر این اتفاق در دانشگاه افتاده بود، کاری از هیچ کس برنمی‌آمد. فردای آن روز، دانشگاه بدون هیچ تحقیقی یک اطلاعیه منتشر کرد که این حمله به دلیل یک موضوع شخصی بوده است. انگار که اگر به دلایل شخصی یک نفر را در دانشگاه با چاقو بزنند، اشکالی ندارد. جلسه‌ای هم با شرکت اساتید تشکیل شد و رئیس حراست دانشگاه از طرف رئیس دانشگاه برای توضیح آمده بود. شروع کرد به گفتن پرت و پلاهایی از این دست که رئیس دانشگاه از دوستان خانوادگی استاد مضروب است و به عیادتش رفته. یکی از اساتید بلند شد و گفت: «خوش به حال به استاد مضروب که دوست رئیس دانشگاه بوده. اما تکلیف منی که دوست رئیس دانشگاه نیستم چیست؟ چه کسی به فکر من خواهد بود؟» قرار شد نامه ای بنویسیم برای پیگیری وضعیت. این نامه نوشته شد، در حد این که باید به دلایل این حمله رسیدگی شود، نه چیزی بیشتر. دانشکده برق همه امضا کردند. اما دانشکده‌های دیگر کمتر امضا کردند و سرانجام قبل از این که نامه به جایی برسد، دادستان میشیگان اعلام کرد که این حمله انگیزه‌های شخصی داشته است. یعنی نظر ما و خواسته‌های ما نه مهم بود و نه تاثیری داشت. از طرفی هر حرکتی برای تشکیل اتحادیه ی اساتید به عنوان حرکتی یاغیانه سرکوب می‌شد.
از زمانی که جورج بوش رئیس جمهور شده بود، جریان کار این طوری بود که به تدریج قدرت تصمیم گیری از استادها و دانشکده گرفته می‌شد و به دانشگاه و وزارت علوم داده می‌شد. خیلی پیش می‌آمد که بر سر یک موضوع جلسات طولانی برگزار می‌شد و دعواها می‌شد و حتی بین آدم ها به هم می‌خورد. اما بعد از همه‌ی اینها یک بخشنامه از وزارت خانه می‌آمد که همه چیز را به شیوه‌ای دستوری مشخص می‌کرد. کسانی که قبلا در دانشگاه حرف آخر را می‌زدند، مثل دکتر هوارد، این روزها از شرکت در جلسات کناره گیری می‌کردند و حاضر نبودند، تصمیم‌هایی که از بالا گرفته می شود به اسم آنها تمام شود.
سال دومی که دیترویت بودم، ازدواج کردم. ازدواج تغییر بزرگی است. تا پیش از آن خودم بودم و خودم. هر جایی می‌توانستم زندگی کنم. اما از این به بعد باید مسیری را می رفتم که برای هر دویمان خوب باشد. از طرفی فراهم کردن شرایط مناسب زندگی برای یک خانواده‌ی دو نفری با حقوقی که حالا دو هزار دلار در ماه شده بود، مشکل بود. هنوز در خانه‌ای زندگی می‌کردم که خانواده برایم فراهم کرده بودند و حقوقم از اجاره‌ی آن خانه کمتر بود. با وجود این که اجاره نمی‌دادم، نمی‌توانستم پس انداز چندانی داشته باشم و تمام تلاش‌هایم برای گرفتن پروژه هم با نتیجه‌های خنده‌داری روبرو شده بود. یک بار با چهار تا از اساتید رفتیم فورد. بعد از بازدید از خط و کلی صحبت و دیدن پیشنهاد پروژه‌ی صد هزار دلاری ما، بهمون گفتند: «بودجه‌ی پژوهشی ما برای امسال تمام شده، اما برای سال آینده ممکنه بتونیم یک دانشجو را به عنوان کارآموز قبول کنیم و چهار هزار دلار بتون بدیم. البته توجه کنید که ما بسیار سخت‌گیر هستیم»! بار دیگر از یکی از مراکز دولتی سراغ ما آمدند و اصرار که ما کلی بودجه داریم و شما حتما باید بیاید با ما کار کنید. موضوع کار را مشخص کردند و بهمون یک مهلت یک ماهه دادند. کلی کار کردم تا پروژه را امکان سنجی کنم. اول قرار بود من و یکی از استادهای قدیمی‌تر در یک جلسه با کارفرما پیشنهاد پروژه را مطرح کنیم. بعد که پیشنهاد آماده شد بهمون گفتند که نیازی به حضور شما نیست. ما خودمون از پیشنهاد پروژه دفاع می کنیم! بعدا مشخص شد که این کار هر سال اینها است. برای گرفتن بودجه از دولت باید پروژه تعریف کنند و به این روش پیشنهاد پروژه‌ها را جمع می کنند! بعد از آن بود که تصمیم گرفتم داخل آزمایشگاه خودم در دانشگاه کار کنم و هر وقت محصولی داشتم برایش دنبال مشتری بگردم، به جای این که به ساز این و آن برقصم و آخرش هم چیزی به درد بخوری بدست نیاورم.
یکی دیگر از راه‌های افزایش درآمد، ارتقاء رتبه است. بر اساس قوانین ارتقاء فعلی باید امتیاز دانشیار (Associate Professor) شدن را داشته باشم و یک دانشجوی دکترایم هم از پیشنهاد پروژه‌اش دفاع کرده باشد تا بتوانم به استخدام رسمی دانشگاه درآیم. فکر کنم بعد از چهار یا پنج سال به این مرحله می‌رسیدم. اما مشکل اینجا بود که این قوانین هر دو یا سه سال عوض می‌شدند. در نتیجه همکارانی داشتم که یازده سال در دانشگاه کار کرده بودند و هنوز قراردادهای پیمانی سالانه داشتند. این یعنی هیچ حق و حقوقی از جمله مرخصی و فرصت مطالعاتی نداشتند. دلیلش هم این بود که هر بار برای ارتقاء اقدام کرده بودند، وسط کار قوانین عوض شده بود و پرونده‌شان را پس فرستاده بودند. یک بار، ملاک اصلی مقالات است، بار دیگر نظرسنجی دانشجویان و بار دیگر تعداد قراردادهای صنعتی با بیرون دانشگاه. همین پس فرستادن و آماده کردن پرونده با شرایط جدید حدود یک سال طول می‌کشد.


بازگشت به ایران

همسرم داشت درسش را تمام می‌کرد. دوستانش داشتند برای ادامه تحصیل به ایران و مالزی و ترکیه می‌رفتند. من هم به او حق می‌دادم که بخواهد این راه را برود. نمی‌خواستم چون خودم این راه را رفته بودم و برگشته بودم، جلوی همسرم را برای تجربه کردن این مسیر بگیرم. از طرفی می‌دیدم که در دیترویت، هر روز از اختیارات اساتید کم می شد و به کارهایشان اضافه می‌شد. به دلیل مشکلات مالی دانشگاه، هر روز یک دوره‌ی جدید فوق لیسانس معرفی می‌کردند. با این هدف که به کارمندان دولت فوق لیسانس بدهند و ازشان پول بگیرند. اما هیچ توجهی به افزایش امکانات دانشگاه یا حقوق اساتید نمی‌شد. مطمئن نبودم که دارم به آمریکا خدمت می‌کنم یا شدم چرخ‌های ماشینی که فرمانش در دست دیگران است. وقتی این مثال را به دوستانم گفتم، گفتند کاش فرمانش دست دیگری بود، اصلا معلوم نیست هر چرخ این ماشین کجا می‌رود و اصلا آیا از جایش حرکت می‌کند. سرانجام مهمترین چیزی که متقاعدم کرد که باید به ایران برگردم، ادامه‌ی تحصیل همسرم بود. دوست داشتم او هم این تجربه را داشته باشد. در حدود یک سالی که به ایران برگشته‌ام، مشکلات و بلاتکلیفی کم نداشته‌ام. اما بعد از این که کار پیدا کردم و همسرم هم به ایران آمد، شرایط آرام شد. امسال برای اولین بار از سال نوی ایرانی لذت بردم. دیگر آن احساس آرمان‌گرایی که پیش از بازگشت به میشیگان داشتم را ندارم. وقتی به میشیگان بازمی‌گشتم، کلی ایده های بلندپروازانه در ذهنم بود که اگر برگردم این کار را می‌کنم یا آن کار را می کنم، به این موسسه خیریه کمک می‌کنم یا فلان پروژه را برای مردم محروم فلینت اجرا می‌کنم. اما در عمل وقتی برگشتم، خودم برای گذران زندگی محتاج کمک پدر و مادرم بودم. برای کسی با سن و سال من و آن همه کاری که کرده بودم، پذیرش این شرایط خیلی سخت بود. اما تازه وقتی به ایران برگشتم، سختی شرایط را فهمیدم. تا وقتی دیترویت بودم، خودم را راضی می‌کردم که شرایط آن قدر هم بد نیست.
در تبریز نتوانستم کاری پیدا کنم. اما شغل بسیار خوبی در زنجان پیدا کردم و الان همان‌جا با همسرم زندگی می‌کنم. زندگی عجیبی ندارم. فقط می‌توانم صبح‌ها بروم سرکار. عصری برگردم. کارم را دوست دارم. آخر هفته‌ها هم خرید می‌کنیم و به خانه می‌رسیم. مقدار کمی هم پس‌انداز می‌کنم. همین... که در دیترویت برای ما دست نیافتنی بود.

بی تابی


¦ 3 نظرات

روز بی تابی کجا باید سراغت را گرفت؟ کجاست آن گنج بی پایان شادی که چون حائلی بر واقعیات بی نظم و پتک وار زندگی می افتد و چشم بر رویا باز می شود؟ شنیده ام که در کام خود کوزه ای از عسلی زهرآگین داری که کامیاب را سست و بی جان می کند؛ آنقدر سبکش می کند که با اشارت مردم چشمت، تنش به آنی از مرداب رخوت و تنهایی بیرون می جهد و در آسمان رویای تو به پرواز در می آید. شنیده ام نفس تو طوفانی بی رحم است که آدم ها را در خود می بلعد و آنقدر جسمشان را بر در و دیوار می کوبد که جانشان خلاصی می یابد و خود زخمی خورده طوفان تو ، نیمه جان ، ما بین لذت و هوس، در بزنگاه مرگ و زندگی ، از بیخودی و مستی ، از درد و سوز، نعره های خوشی سر می دهند .

کجا رفته ای و زمانه به هم می کوبی؟ سری به من بزن که هوای مرداب "خویش" زرد و مریض گشته و مرهم صبر هم که بر زخم ها نهاده بودم ، پوسید و خود چرکین شد. در "چیزها" غرق شده ام و زندگی ولنگارانه ، بی هیچ پروایی ، بر من می گذرد و نشانی از شادی در آن نیست. گویی زندگی هراسی از من ندارد و هر چه درد و آشغال می یابد ، بر سر من آوار می کند؛ بی پناهی یافته که در وعده دروغین تو صبر پیشه می کند و می کند و هر آنچه بر او می گذرد، قیمتی می داند که کام تو را بهاست. به گمانم فریب خورده ام و زندگی که همیشه هراسان نیافتن روزنه ای برای جاری ساختن واقعیت هایش است ، پر تقلا خود را بر سر من ساده لوح می تکاند.

بیا که زندگی از تو می هراسد. بی پناهیم را پناه باش و شادی را نگهبان. فراموش کن افسانه بهای خود را و به ارزانی مرا کامیاب زهر خود کن. با لشکر شادی بر کویر جانم بتاز و خاکش را به توبره بکش که این خاک ، گرد غم روزهای واماندگیست و حتی خار را میل به روییدن در آن نیست. با غرش و طوفان ، با رشته کوهی از ابرهای خروشان و باردار بر روزهایم حمله کن و ببار و بشوی همه لحظه ها و رنگ های ناجوری که بر دل نشسته است و بعد از آن تو رنگ باش ، لحظه باش ؛ مستی و پیوستگی باش. چون ماری خوش و خط خال با پوستی به نرمی حریر در آغوشم بپیچ و بر تنم نیش زن تا از زهر تو به جان کندن بیفتم که زهر و بلای تو جانفزاتر از خوشی زندگیست. پرنده مادری باش و چنگال هایت را برای شکار من تیز کن و از زمین جدایم کن ؛ تکه تکه ام کن تا لقمه دهان بچه هایت شوم اما با زندگی تنهایم مگذار که دیگر بی تو تاب ستیز با زندگی نیست.

مرا زهری آرزوست...

سفرنامه ایران- قسمت اول


¦ 5 نظرات

دو ماه ایران بودم...

اطراف میدان ولی عصر ، بوی ادکلن ورساچی بی وقفه، چون آبشاری روان ، چون روحی آرام، روی سر آدمیان می خزید. با روحی تشنه آن بو را می نوشیدم و در به در به دنبال چیزی بودم که نفرت مرا بیانگیزاند. رانندگی های بی سر وته، بوق ها ، دودها و آدمیانی که ریا از چشم و تنشان جاری بود ، هیچکدام مرا نمی آزرد. در عذاب وجدان، هر شب میدان فاطمی را تا تئاتر شهر پیاده می رفتم و از لذت خود سرافکنده بودم. قرار نبود و نیست اینجا را این همه دوست داشته باشم. می باید که با جان و دل شوربختی را در این سرزمین می دیدم تا چون پرندگانی زجر کشیده با قلبی پر از اشتیاق منتظر بازگشت به "سرزمین موعود" ، به "خارج" ، می بودم. هر شب شرمنده به خانه باز می گشتم؛ هیچ نمی یافتم و در مرداب کلنجار فرو می رفتم. خویشتن را قانع می کردم که با پرده ای از احساسات از "عقلانیتی" فاصله گرفته ام و دیگر نمی توانم "صادقانه" درباره خودم و زندگی خویشتن فکر کنم؛ والا چه کسی زندگی در سگدانی ایران را بیشتر از گذران عمر در بهشتی غربی دوست دارد؟

متنفرم از اینکه رضایت مندی را به جغرافیایی خاص نسبت دهم و با اعتماد به نفسی متعفن بگویم بهشت اینجاست یا آنجاست. متنفرم که چون تازه به دوران رسیده ها نظم و آرامش سرزمین های غربی را چکشی بر فرهنگ شلخته آدم های سرزمین مادریم کنم یا که ابلهانه سنگ حب وطن را به سینه بزنم. زندگیم در ابهامی چند سر گم شده است و به درستی نمی دانم که جغرافیا از کدام سو این گره مبهم را به سوی خود می کشد. شاید آنقدر کشش ها در هر دو سوی جغرافیایی هم زور شده اند که مرا بی سپر در میان دغدغه تصمیمی نگرفته شده رها کرده اند؛ حسی که بودن در هر جا را به تلخی طعم روحی آزرده می کند. بی گمان سوالم اشتباه است: چرا بودن در اینجا یا آنجا؟ اصلا چرا باید بودن در جایی؟ آیا پیوند دادن زندگی به مکانی به امید یافتن رضایتمندی باز همان ذهنیت انسان "ناآگاه" سنتی نیست که همیشه به امید یافتن ریسمانی فراطبیعی است که گمان می برد با گره زدن بند زندگی به ته آن ریسمان ، سازوکارهایی در جهان راه می افتد که رضایتمندی او را تضمین می کند و پس از آن می تواند "رها" از وظیفه " فکر کردن" باشد؟

بگذریم...

ولی عصر مثل همیشه بود: پر از دختران زیبا که این بار بودنشان تنها حالتی از شکر بر روان من جاری می کرد. با قدم زدن در هاله ای از فکر فرو می رفتم. خاطرات را توان عبور از این هاله نبود.همه خاطرات زشت و زیبا ناگهان افکار احمقانه ای می شدند که خطور آنها یک فرار مذبذبانه از "حالِ" جدی و پر هیجان به نظر می رسید. "آن" در ولی عصر چنان جدیتی را می طلبد که همه قوا را برای جنگ با لشکری از نیروهای نامرئی که بی امان از بیرون تیرپرانی می کنند، می خواهد. "خاطرات" برخلاف اینجا که همه زمان چون پیچک بر دست و پای من پیچیده اند ، آنجا چون یک کالای لوکس ذهنی به نظرم آمد که تنها می توان در قفسه یک فکر رفاه زده آن را یافت. در خیابان مانکلند گرفتاری توری هستم که افکار و خاطرات تار و پود آن هستند و بر همه طیف زمان چسبندگی دارند؛ گاهی روی تار افکار در آینده سیر می کنم اما چسبندگی و کشندگی خاطرات از گذشته مرا در آینده بر زمین می کوبد و گاه بالعکس. در ولی عصر "حال" چنان سنگینی می کند که همه تار و پودهای آینده و گذشته را پاره می کند و در عمقی بی انتها از ذهنم برای ساعتی دفنم می کند...

ولی عصر همیشه میل به سازش را در من بر می انگیخت و آتشی در دلم از نبود انطباق و حس کمبود می افروخت اما این بار طغیان بود که در آن می جوشید. میل به طغیانی بی پرده ماههاست که سینه ام را می فشارد هر چند که هرگاه هوسش می کنم ناگهان خفت و خواریم در برابر زندگی چون پتکی بر امیال من فرود می آید و چون شیشه تکه تکه می شوم. هر اندازه که بیشتر تن داده و مطیع زندگی شده ام ، شعله طغیانی ابلهانه، بلندتر در وجودم زبانه کشیده و به در و دیوار وجودم زده تا در نقطه ای که سررشته حسابگری امور در دستانم پنبه می شود ، بیرون جهد و بسوزاند همه زندگانیم را. چه فایده طغیان گری در این دنیا آنگاه که چنان در برابر آن ضعیفم که هر طغیانی چون یک لج بازی احمقانه کودکانه می ماند که بیشتر از آنکه ذره تلنگری به دنیا باشد، لگدی محکم بر تن نحیف زندگی من است؟ اما این حسابگری و تن دادگی انگار مخصوص خیابان مانکلند بود و در آن سو، قدم زدن در ولی عصر به خریت وجودم شجاعت می بخشید تا این لگد جانانه را بر سرنوشت خویش بزنم...

در جغرافیا سرزمین ها به وضوح درنوردیده شدند هر چند که در درون به پهناوری خود سرگردانم کردند آن چنان که به تعلیق و آویزانی در آمده ام. نمی دانم از جغرافیای درونم است یا بیرون که همه سرگشتگی ها در نقطه ای جمع شدند و همه زمان مرا در پرسش از مکانم قرار داده اند. چیزی در درون من گمان می برد آغاز ویرانگری در رهایی از سرگشتگی جغرافیایی است. چرا؟ می ترسم که این کلمات زیبا چیزی جز توصیف یک هوس بچگانه که لش سنگین خویش را بر فضای ذهنم انداخته است ، نباشد. به چه چیز در درونم می توانم اعتماد کنم که به او رخصت قضاوت در مورد خویشتن بدهم؟ تعلیق و آویزانی مجال محکی برایم به جا نگذاشته است و همه چیز در درون چون امواج دریا ، یک رنگ و یک صدا، بر ساحل افکارم می کوبد. کاش قضاوتی در کار "بود"...

زندگی ماجرای تن دادگی و تنهایی شده است. در ولی عصر قدم می زدم و در شلوغی ها، زیر ابر بوی عطر ، در سرگردانی خویش و در جغرافیا سیر می کردم و با "هیچ" به خانه باز می گشتم...

پیاده‌روی


¦ 10 نظرات

امروز تصمیم گرفتم از محل کار تا خانه را پیاده برگردم. از پنجره به زحمت می تونستم خیابان ولی عصر را ببینم. یک سری نیروهای ضدشورش تو پیاده‌رو بودند و به مردم تذکر می‌دادند. وقتی بیرون اومدم دیدم اینها نیروهای ضدشورش حرفه‌ای نبودند. آدم‌های کاملا عادی بودند با لباسهای خیلی خیلی معمولی در حد تی‌شرت و شلوار لی که بهشون سپر، باتوم و کلاه‌خود داده بودند. به مردم می‌گفتند: «لطفا از این طرف نرید. اگر نیروهای مخصوص بیان همه رو می‌زنند. اینجا رو ترک کنید که بهتون اهانت نشه». تمام مسیرهای شمالی-جنوبی منتهی به خیابان انقلاب و آزادی رو بسته بودند. خیلی هم زود آمدند. فکر کنم قبل از ساعت دو آنجا بودند. اگر اینها رو رد می‌کردی، می‌رسیدی به نیروهای اصلی ضدشورش با لباس مشکی محافظ دار و باتوم و سپر. اونها خیلی مهربون به نظر نمی‌رسیدند. هر چند وقت، گروهی به سمت جمعیت می‌دویدند و مردم رو فراری می‌دادند.
پیراهن یکی از افراد لباس معمولی که پشت موتور نشسته بود، یک لکه بزرگ خون داشت. می‌گفتن چاقو خورده. همون موقع یک آمبولانس سپاه رسید که نمی‌شد داخلش رو دید. ظاهرا داشت دور می‌زد و زخمی‌های بسیج رو جمع می‌کرد. آقاهه وقتی می‌خواست سوار بشه، بهش گفتن از در عقب سوار شو. از اونجا هم جا نبود. آمبولانس پر بود!
تو یکی از کوچه‌های خیابون جمالزاده گاز اشک آور زده بودند. عجب چیز مزخرفیه. من دیدم کوچه خلوته. فکر کردم از اونجا برم. بعد دیدم دارم خفه می‌شم. علت خلوت بودن کوچه همین بود. توی کوچه‌ها درگیری‌های پراکنده بود. یک جا همین لباس معمولی‌ها داشتن از کنار خیابون می‌رفتند که از بالای ساختمان‌ها به سمتشون سنگهای بزرگ پرت کردند. خیلی خطرناک بود. داخل خیابان "فرصت" که بودم نیروهای سیاه‌پوش دنبال چند نفر کرده بودند که ظاهرا بعضی‌هاشون رفتن توی یک خونه. اونها هم از پله‌های ساختمان بالا رفتند و شیشه‌های در ورودی رو شکستند.

کمی جلوتر یک شیلنگ آب بیرون بود. تا اومدم آب بخورم، دو تا خانم که نگران بهداشت بودن گفتن «می خواهی آب بخوری؟ میدونی این از کجاست؟» بعد بهم آب معدنی تعارف کردن. الان که نوشته مسعود بهنود رو دیدم، فهمیدم که باز بودن این شیلنگ آب تصادفی نبود.
بعد رسیدم به میدان توحید که تبدیل به میدان جنگ شده بود. از پایین نیروهای ضدشورش گاز اشک‌آور می‌زدند و از بالا مردم سنگ پرت می‌کردند. آخرش هم نیروها حریف مردم نشدند و عقب‌نشینی کردند. بعد از چمران بالا رفتم و از باقرخان وارد ستارخان شدم. در ستارخان هم مردم تکه به تکه ایستاده بودند و شعار می⁠دادند. سطل⁠های بزرگ زباله را آتش زده بودند. الان می⁠فهمم که مجبور بودند. چون یک راه خوب مقابله با گاز اشک⁠آور آتش است. تو ستارخان یک سرباز باتوم بدست نیروی انتظامی از دست یک دختره ناراحت شده بود که بهش گفته بود تو ایرانی نیستی. دختره توضیح داد که گفتم اگر ایرانی رو کتک بزنی، ایرانی نیستی.

دیشب یک فیلمی تو فیس⁠بوک دیدم با نام «تهران در آتش». خیلی صحنه عجیبی بود. باور کردنش سخت بود. ولی وقتی از ستارخان وارد بزرگراه شیخ فضل الله شدم، تقریبا همون صحنه را دیدم. از جاهای مختلفی در شهر دود به آسمان می⁠رفت و چند هلیکوپتر در حال چرخ زدن بودند.

از مسیر بزرگراه پشت شریف خودمو به بزرگراه محمدعلی جناح رسوندم. یک میدان کوچک تو مسیر بود که سر خیابانی است که متروی شریف آنجا است. آن میدان و خیابان پر از جمعیت و آتش بود. وقتی به خیابان محمدعلی جناح رسیدم تا جایی که من می⁠دیدم، میدان آزادی پر بود از ماشین و نیروی ضدشورش. بعد از مدتی که از بالای پل عابر میدان رو نگاه کردم، دیدم نیروهای ضدشورش جلوی ماشینها رو گرفتند و صف تشکیل دادند تا بیان بالا. الفرار!

بالاتر از پل شیخ فضل الله بر روی جناح، مردم یک طرف خیابان رو پر کرده بودند و پیاده به سمت فلکه صادقیه می⁠رفتند. تا نزدیک میدون که رسیدیم خبری نبود بعد یک دفعه مردم شروع کردند به فرار کردن. من هم از کوچه⁠های پشتی رفتم. این بار مجبور شدم از کوچه⁠ای که توش گاز اشک⁠آور زده بودند رد بشم. بد چیزیه. خیلی بد. مردم چند تکه مقوا آتش زدند تا بشه نفس کشید. یک بچه⁠ای داشت گریه می⁠کرد که باباش بهش می⁠گفت صبر کن الان این آتش روشن می⁠شه.

باز هم تعقیب و گریز بود تا رسیدم به خانه. در طول مسیر صدای تیراندازی نشنیدم. فقط باتوم بود و گاز اشک⁠آور. اما وقتی رسیدم تو فیس⁠بوک دیدم که تیراندازی هم بوده و کشته هم داشته. این ویژگی عجیب این ماجرا برخلاف ماجرای هجده تیر است. الان دوستان مونترالی پیش از این که من به خونه برسم، از ماجراها باخبر می⁠شن. امیدوارم که این خبررسانی⁠ها باعث بشه خشونت⁠ها کمتر بشه.


Where All the Hope Is Gone


¦ 0 نظرات

چند شعر


¦ 1 نظرات

آقای نخست وزیر-برتولت برشت

آقاي نخست وزير مشروب نمي خورد
آقاي نخست وزير دود نمي کشد
آقاي نخست وزير در خانه اي حقير اقامت دارد
ولي بيچارگان حتي خانه ي حقيري هم ندارند .

کاش گفته مي شد :
آقاي نخست وزير مست است
آقاي نخست وزير دودي است
اما حتي يک فقير ميان مردم نيست .

پایان- برتولت برشت

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

فریاد-مهدی اخوان ثالث

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز.
هر طرف می سوزد این آتش،
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود.
من به هر سو می دوم گریان،
در لهیب آتش پر دود؛

وز میان خنده هایم تلخ،
و خروش گریه ام ناشاد،
از درون خسته ی سوزان،
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!

مهملات یک روز بهاری


¦ 4 نظرات

باد سردی از انتهای این روز بهاری ، شنگول می وزد و این شنگولیش چون چکشی بر ثانیه های ذهنم می نشیند. یاد تیزی از تو در چشمانم جرقه می زند که با تکان سری آنرا به گوشه ای می افکنم. دوباره از دریچه ای ناشناخته وارد محوطه کوچک خیالاتم می شود و بر دیوارهای سینه ام می کوبد. با نفسم بالا می آید و در سرم چون ترانه جاری می شود و چون می خواهم به زبان بیاورم ، هجاهای گنگی می شوند که هم وزن تمام نگفتنیهایی است که برای همیشه باقی خواهند ماند. چاله ای باز می شود و من آرام روی دیوارهایش سر می خورم و از آنطرف می افتم و می شکنم. حس طغیان می جوشد و دنیا وآدمهایش را در نظرم کوچک می کند گویی اندکی بیش نمانده است تا همه آنها را تسخیر کنم و تو را در مقابل تسخراتم تحقیر کنم. اما شکسته ها درد می کنند و باز ترانه ها جاری می شوند. عرقی شرمگین از خیال جاری شدن هوسی  پست  روی پوستی بی دفاع از اغواگری شیطانی آرام و بی درد سردم می کند. دری به سوی خودم باز می شود و موریانه های خاطرات از سروکولم بالا می روند. ماری از بوی تن تو به دورم می پیچد و در مغز و دماغم آرام روی پوست نازکش سر می خورد و حلقه می زند و به روح و روانم زخم می زند. مرا نوازش می کند و خون حیات از لبانم می مکد. با دردی شیرین شوکرانش را در لحظه هایم خالی می کند و آسوده رهایم می کند و می رود. متورم ، لرزان و بیحال روی زمین پخش می شوم . زهرش چون خلسه ای است از متاع نادانی و انکاریست صادقانه از جنس فنا. فاصله ایست تا بی نهایت که بن بستی بر بودنش نیست و انگار محکومم تا ابد در این جاده زهر آگین در این دشت خشک بد اقبالی قدم بردارم. خارهایش خیال روزهای آرام و عمیقا خالی تو از بسیار آمیختن هاست و نیزه های خورشیدش، جهش های بلند هوس آمیز تو پی بهره ای آنی در گذشته ای دور است که عقوبتش نا عادلانه تا ابد دامن مرا خواهد گرفت. من به صلیبی که ازخدایان تهی شده بود و آگاهی ، تقدسش را به لجن کشانده بود میخ شده ام و مرگم بر آن التیامی بر خون آشامی تو نشد. حال هر روزصلیب به دوش خودم را تشییع جنازه می کنم و در گورستانِ روزی دیگر به بهانه فاصله ای بیشتر ، دفن می کنم...

داستان کوتاه انتخاباتی


¦ 2 نظرات

مردی بود که تصور می کرد همه چیزهای درست دنیا را می داند و تنها اوست که می تواند راه درست را از میان هزاران راه حل که برای یک مسئله باز میشود ، تشخیص دهد. شبها در مقابل تلویزیون می نشست و به کارشناسان فحش می داد چرا که آنها نمی توانستند راه درست را علیرغم سالها تحصیل و پژوهش تشخیص دهند. صبحها که سرکار می رفت به روزنامه ها نگاهی می انداخت و از سر تاسف به جهالت آنها سری تکان می داد. گاهی اوقات کتابها را ورقی می زد و در دلش می گفت این آدمها چقدر توانایی بالایی در نوشتن مزخرف در حد و اندازه یک کتاب دارند و از خودش می پرسید آیا آنها خجالت نمی کشند؟ او قبلترها در بحثها شرکت می کرد و جواب هر سوالی را آماده داشت اما دوستانش به شدت با او مخالفت می کردند و بعدها از این کار منصرف شد و این تصمیم فاجعه آمیز را گرفت که دوستانش را در جهالت رها کند. او ازاینکه آدمهای دور برش از دنیا سر در نمی آورند رنج می برد اما کاری از دستش برنمی آمد.

بالاخره پس از سالها خون دل خوردن، او نتوانست این همه ظلمت و جهالت را تحمل کند وتصمیم گرفت که مردم را نجات دهد و راه این کار را ابتدا در حل مشکلات سیاسی جامعه اش می دانست. به همین خاطر سوار هواپیما شد تا به انگلیس برود و با مسئول این همه توطئه و دسیسه از نزدیک صحبت کند و اورا متقاعد کند که که این کارها درست نیست. او بعد از هفته ای با جیبی خالی و چهره ای بهت زده به کشورش بازگشت طوریکه همه نگران شدند و حدس زدند اتفاق بدی افتاده است. زنش که دلشوره داشت هر کاری کرد تا بفهمد قضیه از چه قرار است اما فایده ای نداشت و مجبور شد دست به دامن پدرشوهرش شود. او پدر پیر لجبازی داشت که مطمئن بود همه چیزهای درست را می داند و تنها اوست که می تواند راه درست را از میان هزاران راه حل که برای یک مسئله باز میشود ، تشخیص دهد. مرد از او متنفر بود چرا که مادرش از دست او دق کرد و مرد و او هیچگاه حاضرنشد بپذیرد که دوره زمانه فرق کرده است. پس از مرگ مادر، دیگر با او حرف نزد و او را در جهالت خودش رها کرده بود تا به درک واصل شود. پدر روزی به خانه مرد آمد و او را در گوشه ای گیر آورد و گفت چه شده است؟ آیا در آنجا عاشق دختری شده ای که اینگونه تو را به فکر فرو برده است؟ مرد مثل همیشه نگاهی از سر بغض به پدر کرد و گفت پدر ما سالها اشتباه می کرده ایم، چرچیل مرده است! پدر خنده ای تحقیر آمیز کرد و گفت پسر نادان حتی آنجا هم سر تو شیره مالیده اند! این شایعات را هم زمانی که من جوان بودم در رادیو می گفتند تا ما را گمراه کنند و باز توطئه ای بچینند! بحث بین آنها بالا گرفت و پدر به حالت قهر خانه را ترک کرد.

از آنروز مرد از خودش می پرسید که اگر چرچیل مرده است ، پس اکنون چه کسی مسئول این همه توطئه و دسیسه چینی است و چرا می خواهد دنیا اینقدر تاریک باشد؟ او به صرافت افتاده بود تا جواب سوالش را بیابد و به همین سبب شبها با دقت تمام همه تحلیلها و خبرهای تلویزیون را نگاه می کرد تا ردپایی از توطئه گران جدید بیابد. به هر بهانه ای به دوستانش سر می زد و به حرفهای آنها گوش می داد. هر روز با مشتی روزنامه و کتاب به خانه می آمد و تا نیمه های شب به مطالعه مشغول بود. شبی زودتر از همیشه از اتاق مطالعه اش بیرون آمد و روی صندلی توی بالکن نشست و سیگارش را روشن کردو به آسمانها خیره شد. زنش از درون آشپزخانه به او نگاه می کرد. یادش از روزگاری افتاد که مرد هر روز با حرف و ترفندی جدید به سراغش می آمد و نفهمید که چطور شد که مخش زده شد و ناگهان خودش را در لباس عروسی در کنار این مرد یافت. از آنروز دیگر آب خوش از گلویش پایین نرفت و مرد هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشت و در عوض به همه چیز نق می زد. او از اینکه عمر و زیباییش را باید در پای چنین مردی و بچه هایش حرام کند و فسیل شود می شکند اما کاری از دستش بر نمی آید چرا که بچه هایش را دوست دارد و باید به خاطر آنها بسوزد و بسازد. اما امشب حسش فرق می کند. حالا این مرد روزها به مطالعه می گذراند و در عوض آنکه قر بزند و به زمین و زمان فحش بدهد ، ساکت و آرام است. زن چهره خسته امشب او را دوست دارد ومی خواهد آنرا چون صورت قهرمانی کوفته از زد و بندهای بی پایان دنیا در بر بگیرد تا با آن احساس آرامش و زنانگی ظریفی  کند. امشب این سیگار و لم دادنش به او رخساری فرزانه داده است و زن هوس کرده است تا با اغواگری خودش قلب لبالب پر از درد مردش را تسخیر کند و آنرا جلا دهد. لباسش را عوض می کند و صورتش را آرایش می کند. وارد بالکن میشود. مرد متوجه او نمی شود. ماه کامل روبروی مرد در آسمان نشسته است. خودش را در آغوش مرد رها می کند و بوسه ای بر لبانش می زند و از او می پرسد آیا شوهر عزیزم توانست آن شیطان کوچکی که زندگی ها را تباه کرده است را پیدا کند و آنرا سر جایش بنشاند؟ مرد نگاهی عاقل اندر سفیه به زن می کند و پکی به سیگارش می زند و دوباره به آسمانها نگاه می کند و می گوید: ما ماهها اشتباه می کرده ایم ، چرچیل هنوز نمرده است!

انتخابات


¦ 2 نظرات




گرچه این موضوع صحبتم در حیطهٔ تخصص من نیست، اما فکر می‌کنم گفتنش بدون فایده نباشه. انتخابات پیش رو در ایران به نظرم یکی‌ از مهمترین انتخابات اخیر ایرانه. نه فقط به دلیل اینکه ریاست جمهوری در ایران به هر حال از اختیارات زیادی برخورداره، بلکه به دلیل اینکه رییس جمهور فعلی‌ بیش از اینکه رییس جمهور باشه، یک نماد و ایماژ شده از خاورمیانه وعلی‌الخصوص، ایران. انتخابات پیش رو، نه فقط انتخاب رییس جمهور آیندست، بلکه انتخاب و تعیین این چهره و ایماژ ایرانه، چهره‌ای که به نظرم اثر غیر مستقیم اون در آینده و حال ایران، بیش از اثر مستقیم اونه. چند نکته در این باره به ذهنم میرسه که مینویسم.

- یکی‌ از جاذبه‌های تماشای انتخابات اخیر آمریکا، مقدار درگیر شدن بدنهٔ جامعه با این موضوع بود. علاوه بر شخصیت‌های حقوقی مثل سندیکای کارگران و پزشکان و انجمن‌های مختلف، مردم عادی هم به صورت داوطلب در ستاد‌ها بودن. اگر شما به یک کاندیدا کمک ولو ناچیزی میکردید، با شما تماس گرفته میشد، تشکر میکردند، و درخواست میکردن که به فرض به مناطقی در نزدیک خونتون برید و کسانی‌ رو که برای انتخابات ثبت نام نمیکنند ، تشویق به این کار کنید (در انتخابات آمریکا، پیش از رای دادن باید ثبت نام کرد). این موضوع علی خصوص در ستاد اوباما مشهود بود؛ درگیر شدن بدنهٔ جامعه با‌عث ایجاد یک جریان و یک نیروی اجتماعی شده بود. بیل کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا، پس از شکست همسرش در انتخابات مقدماتی جمله ای گفت که به نظرم این رو به خوبی‌ بیان می‌کنه: "شکست دادن یک نفر در انتخابات کار خیلی دشواری نیست، اما شکست دادن یک حرکت و یک جریان، انرژی فوق العاده زیادی لازم داره که ما نداشتیم". این جریان، نه فقط در روز انتخابات، که پس از اونروز هم اثر گذاره، چه اینکه افرادی که برای یک داوطلب زحمت کشیدن، بعدها به راحتی‌ اون نماینده رو تنها نخواهند گذاشت، و هم اینکه مطالباتشون رو ازون خواهند خواست.

- ضرب المثلی هست در اینجا که میگه قبل از دویدن باید راه رفتن رو یاد گرفت. به نظرم جریان دمکراسی در ایران هم مشابه این موضوعه. متاسفانه عده‌ زیادی از قشر فرهیخته ایران به دلیل اینکه انتخابات ایران کاملا آزاد نیست، در اون شرکت نمیکنند. وظیفه ما در قبال نسل آینده، این نیست که ایرانی‌ کاملا دمکراتیک و آزاد رو تحویل بدیم، باید اون رو بهتر از اون چیزی که به ما رسید تحویل بدیم، این سعادت شاید نصیب آیندگان بشه که در اون دوران زندگی‌ کنند. مارتین لوترکینگ(فعال حقوق سیاهان) درآخرین سخنرانی پیش از مرگش با تشابه داستان زندگی خودش با موسای نبی، گفت:
And I've seen the promised land. I may not get there with you. But I want you to know tonight, that we, as a people will get to the promised land
دکترکینگ همونطور که پیش بینی کرده بود در قید حیات نبود تا ببینه که مردمش به سرزمین وعده داده شده رسیدند و تفکر اون که:
a man should not be judged by his skin color but by the content of his characterجامه‌ عمل پوشید. با توجه به تاریخ، به نظرم عاقلانه نیست که تصور کنیم میانبری بدور از خشونت، از استبداد به دمکراسی وجود داره.

- یکی‌ از مواردی که به نظرم برای تمرین دمکراسی در ایران لازمه، نقد درست و بدون کینه از رقیبه. خاطرم هست که مجلات اول انقلاب رو که یکی‌ از بستگانمون جمع آوری کرده بود، مطالعه می‌کردم، در یکی‌ از اونها عکس ناواضحی از محمد رضا شاه پهلوی در یکی‌ از کلوپ‌های همجنس بازهای آمریکا بود. به همون استناد، نویسنده مدعی بود که آخرین شاه ایران همجنس گرا بوده. در اینجا غرضم ارزش گذاری یا تقبیح و تکریم همجنس گرا‌یی نیست به هیچ وجه، اما چیزی که معلومه، اینه که همجنس گرا‌یی در سال ۵۷ در ایران ناپسند بوده. نویسنده به جای نقد عملکرد شاه آخر ایران در بسته نگه داشتن فضای سیاسی، اون رو به همجنس بازی هم متهم می‌کنه؛ سعی‌ در نشون دادن تصویری کاملا سیاه از این شخصیت. همین دیدگاه و روش باعث میشه که کل اون دوره از جمله نهاد مفیدی مثل سپاه دانش، یا آزادی اجتماعی زنان و غیره و ذالک هم به کل، نفی بشه. مسلما دکتر احمدی نژاد کاستی‌های زیادی داشت، اما روش برخورد ایشون در بسیاری موارد هم هوشمندانه و حداقل با حمایت فکری اکثریت همراه بوده. یکی‌ از درس ها‌یی که اصلاح طلب‌ها از ایشون باید فرابگیرن، عدم نگاه از بالا به قاطبه مردم ایرانه . به نظرم نگاه غالب جریان اصلاح طلبی در ایران ، نگاهی‌ همراه با احترام، اما از موضع بالاتر بود. به فرض عکس ها‌یی که در استهزای دکتر احمدی نژاد در ایمیل‌ها رد و بدل میشد، نه تنها رذیلتی بر ایشون نیست، که مزیت هم هست. شاید این نوع نگاه برابر، برای قالب یک روشنفکر مناسب نباشه، اما برای یک دولتمرد، هست. سیاست‌های اقتصادی و سیاسی دولت به نظرم به طور محترمانه نقد بشه، اینکه چه ضرر هنگفتی این تصویر به ایران وارد کرده یا نقد محترمانه سخنرانیهای ایشون در سازمان‌های جهانی‌. اما بی جهت منکر همهٔ کار‌های ایشون من جمله سفر‌های استانی، صحبت از نزدیک با مردم و یا پوشیدن لباس محلی و صحبت به اون زبون نشیم. مسلما انتخابات جای شمردن مزایای رقیب نیست، اما مخالفت با همهٔ اقدامات رقیب، هم بدور از اخلاقه، هم بدور از درایت. بی جهت دولت ایشون رو متهم به فساد مالی‌ نکنیم، بلکه به بی درایتی و عدم مدیریت اصولی متهم کنیم. به نظرم، یکی‌ از نکات ضعف شخصیتی ایشون اصرار بر اشتباهات گذشته و عدم پذیرفتن اشتباهاتشونه، به عنوان مثال، انتخاب آقای کردان به عنوان وزیر. اینکه ایشون انتخاب شده بود، اونقدر‌ها بدور از مدیریت و انصاف نبود، اما تاکید بر ادامهٔ کار ایشون پس از رسوایی و با علم به گذشته پر سوال، بدور از انصاف و درایت، و همچنین نشون دهندهٔ غرور و یکدندگی بیجای رییس جمهور بود. به نظرم وقت اون رسیده که چهره ایران باز سازی بشه، و زمان اون رسیده که جناب رییس جمهور جای خودشون رو به فرد با لیاقت تری واگذار کنند.

- فکر می‌کنم وظیفه ماست که افراد نزدیک به خودمون رو تشویق به رای دادن کنیم، به عبارتی تفهیم این موضوع که: "?If you are not voting, who are you electing"




عکس از:"blogs.voices.com"

شهر داغ


¦ 3 نظرات

مونترئال امروز داغ بود یادآور تهران، تهرانی که همیشه داغه، انگار یه ماهیتابه ست پر از روغن داغ روی یه تپه از ذغال سرخ. روغن ها می سوزند و دود می کنند و بوی بد راه میندازند. آدمهای این ماهیتابه از سوزش کف پا بندری میرقصند یا شایدم رقص پا. رنگ شهر سرخه و تندی نگاهها و چهره ها ته دل رو آتیش می زنه. مغزها در حال پختنه و عرقها سرازیر. دستها خیسه و دربه در باید دنبال جایی گشت تا خنکایی، فرصتی برای یافتن خویشتن بده. نه نسیمی ، نه بادی ، برای خنک شدن باید تا میشه داد زد ، بوق زد، دعوا راه انداخت ، مزخرف گقت و صبح تا شب تو خیابونا پرسه زد و سوختگی ذهن رو با رنگ و لباس و عشوه پرونی پوشوند...
همین که از تهران درمیای، حس میکنی که از اون جهنم در رفتی و از بس روی این ماهیتابه داغ سگ دو زدی ،کف پات تاول زده و باید صبح تا شب پف کنی و خمیر دندون بزنی و به ریش هفت جدت می خندی و پشت دستت رو داغ می کنی که دیگه سروکلت اینطرفا پیدا نشه. اما چند روز که می گذره دوباره دلت برای این شهر داغ پرپر می زنه، برای عشقی داغ و زمینی که توی این سوختگی و بوی روغن سوخته جزیی از وجودت شده ، برای رستورانها و ساندویچ فروشیهای پر از کثافت و فلفل و چربی و نمک ، برای متر متر خیابون ولی عصر. زندگی دیگه سردش مزه نمی ده و باید داغ خورد و خندید و زندگی کرد...
تهران که بارون میاد، یه صدای چیززز میاد و قلب تفدیده شهر ، نفسی ولرم و بلند مثل یه آه می کشه و غوغای رنگها به پا میشه. کف خیابونا آب و روغن راه می افته و موتور شهر می خوابه و ماشینا آروم آروم حرکت می کنند. آدما آبی و عاشقانه میشند و خبری از شهوت و سرخی نیست. خیابونایی که توی روزای داغ مثل یه لشکر به تو می تازند و رسیدن به تهشون یه آرزو می شه ، حالا جاده ای به سمت بهشتند و دوست داری هیچ وقت به تهشون نرسی. پتک آهنگ و ترافیک توی یه تاکسی مثل یه لالایی نرم تو رو به اعماق رویاهات می بره. درختا بر روشون رو یه تکونی می دند و دوباره شیطنت بچه ها ، توجهت رو جلب میکنه. ازخودت می پرسی که این بچه ها همیشه اینجا بودند یا فقط وقت بارون سروکلشون پیدا میشه؟ اصلا باورت نمیشه که این همون تهرانه که مردم بیست چهار ساعته دارند توش بندری می رقصند و از سر و کول هم بالا می رند ...
تهرانِ شب، قلبیست که آرام و گرم می تپه اما در رگها و مویرگهایش زندگی شتابان جریان داره تا جایی نسوزه. تهرانِ شب تقلاییست برای رسیدن به خونه که همیشه فاصله مفهومیش و گاه فاصله جغرافیاییش از تهران خونین زیاده. خونه سرده و پر از شکلات و شیرینی و غذاهای کم رنگ و بی فلفل و گاه شکردارو تنها جاییه که بدن می تونه نمایان بشه و لباسها رنگیتر و آهنگها ملایمتر. خونه با قفل و نگهبان و دیوارهای کلفت بتونی از تهران جدا شده و تنها راه میانبرش به شهر کولریست که قام قام کار می کنه تا شاید بتونه توی این مویرگ گرم سکته سردی باشه برای یک بیهوشی چند ساعته...
تهران و مونترئال اصلا نمی تونند خواهر باشند. هر چقدر تهران خونگرم و سرخه ، مونترئال خونسرد و آبیست. هر چقدردر تهران فاصله خونه تا شهر زیاده ، توی مونترئال واقعا سخته که تشخیص بدی مرز خونه و شهر کجاست. تهران عجین پیچیدگیست و قدرت ، اما مونترئال شهریست به غایت عریان...

کاناداسیزاسیون- قسمت اول


¦ 6 نظرات

صفحه کلید ترسناک به نظر می رسد. ترس از اینکه تهی بودن درونم را هویدا کند، درونی که روز به روز خالیتر و آبکی تر از روزهای دیگر می شود و من نظاره گر این خالی شدنهای بیشمار هستم.
آتشی که در درون داشتم ، این روزها فرار کرده است و جایش را یک خز نرم و لزج گرفته است . احساس فراخی گسترده ای می کنم. دنیا بینهایت بزرگ و عجیب است. این خز نرم پر از کرم است . کرمها تمامی برگها را خورده اند و جایش چند تا سیخ مانده است که شبیه اسکلتهای آدمیزاد پوسیده است. یعنی اینکه ، کم کم باید از فرشتگان غمگین و شاداب درونم خدافظی کنم و آنها را به دست کرمهای بی اشتهای روزمرگی و خیالات پوچ ببازم. می دانم که زیادی احمق بوده ام و شرط ناجوانمردانه ای بستم که در هر حال باخت با من است.
نمی توان دیگر اسمش را دل گذاشت. خیک شکمیست که با حرص و ولع اینور و آنور می برمش و به همه نشان می دهم. نمی دانی آدمها با این خیک شکم چه حالی می کنند . شاید خزهای پر کرم، توی این دنیا کمیاب است ولی به گمانم اینگونه نیست چرا که تور بزرگی از فرشتگان و آتش درونم ساخته ام که با آن می توانم روزی هزار خز پر کرم برای همه خیک شکمان شکار کنم. ارزان فروش هم هستم. بردن هر کس به این جهنم برای من آسان شده است.
آری، صفحه کلید ترسناک است. چونکه هنوز دستهای فرشته ها از درونش بیرون می آید و با نقاشی سیاهی قلم که با اشک قاطی شده ، ابر مه آلودی از رنگهای سیاه و سفید می سازد. ابرهای درهم فرورفته ای که مثل یک ملودی آرام روی ذهن می نشیند و بند خیال سبک بال را باز می کند . سفر ناشناخته ای به خارج از دنیای خزها و کرمهاست. خبری از علف و طویله نیست. عریانی ساده ایست با گونه هایی فرورفته از گرسنگی. گلویت هم توی صحرای خشک و بی روح تنهایی خشک خشک است. خورشید رهایی مستقیم توی چشمهایت نشسته و تو آخرین قطرات آب را از درون الماس بلورین چشمهایت به شنهایی که تو را فرا گرفته اند ، می بخشی شاید که کمی تو را سرد نگه دارند. پوستی که آرام آرام جدا می شود و بعد با رقص خورشید و شن و باد ، آرام آرام از هر آن چه هست دل می کنی ...

کاناداسیزاسیون- قسمت دوم


¦ 2 نظرات

دوستی پرسیده بود : کاناداسیزاسیون چیست؟ یه چیزی توی مایه های سوسپانسیون است یا انگلوساکسیون؟ در جواب باید عرض کنم که کاناداسیزاسیون روند تغییرات جهان بینی ونگرش هر فرد نسبت به کانادا ازیک سال قبل از ترک وطن تا چند سال بعد از اقامت در کاناداست. این فرایند برای هر شخص یگانه بوده و بسته به این که فرد چه تاریخچه ذهنی ، اجتماعی ، مالی و فرهنگی داشته، متغیر است. موفقیت این پروسه از دو دیدگاه قابل بررسیست. از دیدگاه حکومت کانادا، آنها می خواهند که بهترین های هر جامعه را جذب کنند تا تحت هر شرایطی در این ممکت مفخمه مانده و درآمد تولید کنند و مالیات بپردازند. اگر این عالی جنابان یه مالی شدند و یه کار درست حسابی راه انداختند و اینا ، فبها المراد وگر نه، راننده تاکسی دکتر هم چیز بدی نیست. بنابراین برای حکومت کانادا ، یک کاناداسیزاسیون موفق یعنی قانع شدن شخص برای ماندن در این کشور مفخمه به هر قیمتی که ممکن است.
از دیدگاه مفعولین پروسه (کاناداسیزاسیون) ، در میان علما اختلاف است. اگر مفعول در کشور وطن چیزی نبوده و اینجا چیزی شده ، کاناداسیزاسیون با موفقیت کامل رخ خواهد داد و مفعول هر چه فحش چارواداری در این دنیا هست ، نثار وطن عزیزتر ازجانش خواهد فرمود که البته عقل حکم می کند که اینگونه باید باشد و جز این نباید باشد. عموما چون این مفعولین از کشورهای درهم برهم و خرتوخر تشریف می آورند ، کشور متبوع هم فحش خورش ملسه. اگر مفعول در وطن چیزی بوده و اینجا هم چیزی شده ، باید عرض کنم که این مفعولین نابغه تشریف دارند و به طور همزمان گوش مخملی تشریف دارند اگر رحل اقامت به آمریکا نکنند چرا که این نوابغ همه جا گلیم محترمو از آب میکشند بیرون. پس چه لزومی داره که همی چپ و راست مالیاتهای سرسام آور تقدیم دولت مفخمه کنند واینا. البته این افراد تا گرفتن پاسپورت ممکن است در سایه حرکت کنند. بهرحال به احتمال زیاد فرایند کاناداسیزاسیون روی این دسته با موفقیت انجام نخواهد شد چرا که هر آن ممکن است فیلشان یاد هندوستان نماید. اگر مفعول در وطن چیزی بوده و اینجا چیزی نشده ، عموما مشاهده شده که فرایند کاناداسیزاسیون با موفقیت انجام میشود ولی صداشو در نمیارند و دلشونو به همون گوشه رستوران و تاکسی که دارند ، خوش می کنند. اگر مفعول در وطن چیزی نبوده و اینجا هم چیزی نشده (مثل بنده حقیر) ، بازهم فرایند کاناداسیزاسیون با موفقیت انجام شده اما کمی با سروصدا و قر زدن صبح تا شب در انواع سایتها و وبلاگها و اینا. این دسته بنده را یاد آن لطیفه مبارک می اندازد که می فرمود ملانصرالدین روزی از روی جوبی پرید ، کمرش درد گرفت و آهی کشید و گفت : آی جوونی ، کجایی که یادت بخیر! بعد دور وبرشو نگاه کرد و دید کسی نیست ، با خودش گفت: تو جوون هم که بودی، هیچ .... نبودی!

شوخی اول آپریل


¦ 8 نظرات

در دانشکده برق و کامپیوتر پلی تکنیک مونترال (Pavillon Lassonde) سالن طبقه سوم، دیواری هست که عکس مدیران کل دانشگاه پلی تکنیک را از سالهای خیلی دور تا کنون روی آن نصب کرده اند. هرسال روز اول آپریل عکس مرلین مونرو هنرپیشه معروف هالیوود را بالای عکس تمام این مدیران نصب می کنند. و این شوخی روز اول آپریل است!

روز اول آپریل نمی شود شوخی را از جدی تشخیص داد. هرچیزی که کاملا جدی به نظر می آید می تواند یک شوخی کاملا احمقانه و به قول خودمانی سرکاری باشد. باید مراقب باشیم هر چیزی را باور نکنیم و همه چیز هم به خنده و مزاح و شادی برگزار می شود. به نظر من قشنگی روز اول آپریل آن است که تمسخری در کار نیست. هدف طنز است نه هجو! نمی دانم چرا ملت ما که استاد تقلید رسم و رسومات فرنگی هستند هنوز از شوخی اول آپریل غافل مانده اند!

داشتم با خودم فکر می کردم اگر شوخی روز اول آپریل هم مثل ولنتاین و ... در بین ملت با جنبه و عزیز ایرانی باب شود چه می شود؟ حتما هر اشتباهی، توهینی، یا هرکم لطفی عمدی را شوخی اول آپریل تلقی می کنیم و با ظاهر حق به جانب می گوییم « چه جدی می گیری بابا شوخی کردم!». شوخی اول آپریل هم می شد چیزی جالب تر از جوکهای رایج! راستی خدا رحم کرده ما سلاح گرم حمل نمی کنیم و گرنه ممکن بود به رسم شوخی و مزاح شلیک کنیم! مثل همان جوکهایمان که هر توهینی را با سلاح زبان شلیک می کنیم.
همه جای ایران بهشت من است / که از آب و خاکش سرشت من است.

ایمیلهای جوکی که این اواخر گرفته اید یا پیامکهایی که خوانده اید مرور کنید: آبادان، اصفهان، کاشان، مشهد، رشت، قزوین، کل آذربایجانهای غربی و شرقی (و شمالی و جنوبی و مرکزی!) جایی از ایران هست که به بهانه شوخی مورد توهین و بی حرمتی قرار نگیرد؟ نمونه خجالت آور این قبیل شوخیها هم برنامه هفته پیش "هنرمند" ایرانی قاسم گلی در جشن نوروزی بود که به همت مرکز اسلامی ایرانیان مونترال برگزار شده بود و جوکهای هجو و توهین آمیز این "هنرمند"!!! باعث رنجش هموطنان آذربایجانی شد و اگر تدبیر روحانی مسوول مرکز نبود ممکن بود مراسم به هم بخورد و مثلا رییس پلیس مونترال و سناتور و آقای مارسل ترامبلی (برادر و نماینده شهردار مونترال در جشن) هم بفهمند ایرانیها به بهانه شوخی رکیک ترین الفاط را نثار هم می کنند!! و ازقضا این بار تعداد زیادی از حضار نه تنها نخندیدند که ناراحت شده و سالن را ترک کردند.

وقتی اوضاع کمی آرام گرفت و آقای قاسم گلی باز روی صحنه رفت انتظار داشتم عذرخواهی کند ولی تازه طلبکار هم شد که «مگر نمی بینید اینها برای شاد کردن مردم با رییس جمهورشان چه می کنند؟! ما یک جوک می گوییم دوستان ناراحت می شوند!» ..."یک جوک!!" و تا آخر شب هم متلک نثار حاضران کرد که حرف زیاد داشتم ولی این مجلس ظرفیت ندارد!! راستی اینها در شوخیهایشان چه می کنند؟ کمدینی که در حضور جرج بوش ادای او را در آورد توهین و فحاشی هم کرد؟ شاید هم کرد ومن اطلاعات کافی ندارم! راستی چند تا جوک شنیده اید که حالت مزاح یا نهایتا انتقادی داشته باشد نه توهین و بی ادبی؟!

بهرحال چیزی از اول آپریل نگذشته... رفتارهایمان را باز بینی کنیم شاید بشود تا دیر نشده اشتباهی یا توهینی را به جای شوخی اول آپریل جا زد!

رخساره


¦ 2 نظرات

شتابان که داخل بن‌بست خانه پیچیدم، بند کتانی زیر پایم رفت. سکندری خوردم و روی زمین ولو شدم. کز کز کف دستم لحظه‌ای بیقرارم ‌کرد. بلند شدم و نگاهی‌ به شلوارم انداختم. درست وسط دایره خاکی سر زانوی راست به اندازهٔ یک دو ریالی سوراخ بود و رد باریکی از خون از سوراخ تا زیر زانویم جریان داشت. با خودم فکر کردم چه خوب که امروز روز آخر مدرسه بود. تند دستها و شلوارم را تکاندم و دویدم سمت خانه. از هشتی جلو در گذشتم. عرض باغچه را که پر شده بود از شکوفه های سیب رد کردم و جلدی پریدم بالای ایوان. گوشه در اتاق باز بود. همیشه دم عید مامان گوشه در را باز میگذاشت.
- اگه بهار بیاد و در به روش بسته باشه، قهر می‌کنه و میره و تا ی سال دیگه پیداش نمی‌شه.
آخرین شعاع خورشید کم زور زمستانی از گوشه پنجره اتاقک، گونه ام را قلقلک میدهد و رد خوشایند ولرمی روی صورتم به جا می‌گذارد. امروز هم گذشت. هر چه زور زدم گزارش مدیر عامل آماده نشد. قرار بود امروز حتما قبل از رفتن تمامش کنم. اه، لعنتی... این بار چیو بهانه کنم. ساعت را نگاه می‌کنم. هنوز دو ساعتی‌ تا سال تحویل مانده. بلند میشوم. کیفم را برمیدارم. با عجله از کنار پنل هایی که ردیف به ردیف کنار هم درست تا دم در چیده شده اند میگذرم. هنوز چند نفری مشغول کارند. صدای تلق تلوق صفحه کلید‌ها یک لحظه کریدور را راحت نمیگذارد. منتظر آسانسور نمیشوم. تند تند پله ها را دو تا یکی‌ می‌کنم... فکر کردم گوشه سفره هفت سین کوچکی که مامان چند روز پیش پست کرده بود چه کم دارد. هفت سین مینیاتوری را مامان به نیت من از صنایع دستی‌ خرید بود، هفت سین روی پایه‌های کوچک چوبی منبت کاری شده مثل جا شمعی، قران روی یک رحل کوچک و یک آینه تزیینی چند سانتی. همه را خیلی‌ دقیق پیچیده بود توی هزار لایه روزنامه و فرستاده بود. تنها کسری که به ذهنم رسید یک تنگ نقلی ماهی‌ گلی‌ بود. سبزه را خودم امسال سبز گذشتم. بد نشد اما نمیدانم چرا وسطش به اندازه یک دو دلاری خالی‌ ماند. شاید آبش کم بود شاید هم زیاد. راستی‌ چرا آن سال مامان سبز نگذاشت؟ عرض پارکینگ را تا ماشین هروله می‌کنم. در را بسته‌نبسته، سوئیچ را میچرخانم. ماشین غرشی می کند و راه می افتد.
از گوشه در یواشکی داخل اتاق را دید زدم. رخساره رنگ به چهره نداشت. گوشه اتاق زیر پتوی گل بهی‌ با گل بته های صورتی‌ که خیلی‌ دوستش داشت مچاله شده بود. گونه هایش که همیشه گل انداخته بود به زردی میزد و تند و بریده نفس می‌کشید. از چند ماه پیش که رخساره بی‌ هیچ مقدمه ای ناخوش شده بود، حال و هوای خانه هم گرفته بود. بابا دیر برمیگشت از کار و وقتی‌ هم میرسید شام خورده یا نخورده، استکان چای به دست بی‌ آنکه حرفی‌ بزند میرفت اتاق زیر شیروانی. یک جوری شاید ناامید شده بود. مادر اما هنوز دست به دامن پنج تن و چهارده معصوم بود. نذر کرده بود برای شفای رخساره بعد از سیزده تو همین باغچه نقلی خودمان سمنو بپزد. گندم و بادامش را هم یکی‌ دو روز پیش گرفته بود.
- پسر نبینم این بادوما رو مشت مشت هاپولی کنی‌. اینا برا نذره. شگون نداره.
چمباتمه زدم کنارش و دستی‌ به پیشانیش کشیدم. داغ داغ بود. از سردی دستم تکانی خورد و آرام چشم باز کرد.
- داداش اومدی بالاخره.
- آره آبجی‌.
- خریدی؟
نتوانستم بهش نه بگم. یعنی‌ هیچوقت نتوانستم. هر وقت که با چشمهای درشت سیاهش به من زل میزد، برقی گوشه چشمش میدیدم که نه گفتن را غیر ممکن میکرد.
- همین الان از مدرسه رسیدم. پول ورداشتم برم بخرم آبجی‌.
گل از گلش شکفت. انگار نه انگار که چند لحظه پیش بیحال دراز کشیده بود زیر پتوی گل بهی‌.
ماشین را میگذارم توی کوچه بغل مغازه ایرانی‌. نباید چند لحظه بیشتر طول بکشد اما محض احتیاط فلاشر را روشن می‌کنم. پیاده که میشوم ماشینی به سرعت از کنارم رد میشود. با چرخ جلو میکوبد داخل چالهٔ آب و گلابه شتک می زند تا روی کفشهایم. داخل مغازه میشوم. اوایل زیاد این دورو برها پیدایم می‌شد. اما از وقتی‌ شنیدم که به خاطر تقلب مالیاتی، کلی‌ جریمه شده، دیگر زیاد به دلم نیست. حقیقتش چند بار هم با دخترهای پشت دخل بگو مگو کردم. بس که این قیمتها با هم نمیخوانند.
- آقا یه دو تا ماهی‌ عید بده.
- به چشم، خوب موقعی اومدی. دم عید ارزونش کردیم. نصف قیمت. راستی‌ سمنو هم داریم ها. سمنوش حرف نداره. درجهٔ یکه. نمیبری؟
- سمنو ... بده ... یه کمی هم سمنو بده.
از در زدم بیرون. بوی سمنو پیچیده بود داخل بن‌بست و قاطی‌ شده بود با عطر بوتهٔ یاس سفید که از دیوار آویزان بود. دست کردم توی جیبم و ده تومانی مچاله شده را لمس کردم. از یک ماه پیش برش داشته بودم برای چهارشنبه سوری. فکر‌کردم چقدر فشفشه و ترقه که نمی‌شه با این ده تومن خرید. صبح به بابا گفته بودم: بابا پول میدی برا رخساره ماهی‌ بخرم. آخه خیلی‌ ماهی‌ دوست داره. چشم غره ای بهم رفته بود و بعد از کمی‌ مکث گفته بود خرج دوا درمون دیگه پولیم این دم عیدی برام گذاشته؟ ترسیده بودم دیگه چیزی بگم. از ناخوشی رخساره به بعد، خیلی بد خلق شده بود. با مامان هم گاه بیگاه دهن به دهن میشد. مشتم را از تو جیبم درآوردم. ده تومانی رو که حالا کف دستم بود با حسرت نگاه کردم و یک راست دویدم سمت بساط ماهی فروش سر کوچه.
- آقا دونه چند؟
- این بزرگا ۱۰ تومن اون کچیکترا دونه ای ۵ تومن.
- یه دونه ۵ تومنی بده.
- کدومو می‌خوای؟
- اون یکی‌ که گوشه دمش یه خال سیاه داره ... اون نه ... آهان همون، خودشه آره.
- راستی‌ لاک پشت و سمنو هم دارم. نمی‌خوای پسر؟
- سمنو؟ چنده سمنو؟
- ظرفی‌ پنج تومن ...
تکون بخور د بدمصب. عصبی روی فرمان ضرب میگیرم. لعنتی یک ربعی هست که یک متر هم جلو نرفته. ترافیک آن هم این موقع؟ یاد راه بندان های دم عید تهران میافتم. بعضی‌ وقتها مجبور بودم شب عید هم اضافه کار کنم یا به قول بابا سگ دو بزنم برای یک لقمه نان.
- الو رخساره، سلام. تو ترافیک ولی‌ عصر گیر کردم. فکر نکنم به سال تحویل برسم. به مامان بگو نگران نشه. راستی‌ عیدیتو گرفتم. آره ... همون که میخواستی. ببخش که نمیتونم سر سفره بهت بدم. عیدت مبارک خیلی‌. همین دیگه. خداحافظ ...
به خودم می‌آیم. یک چهارراه بیشتر تا خانه راه نیست. داشتم فکر می‌کردم ماهی‌ رخساره را آن سال چه کار کردیم. راستی‌ چرا مامان آن سال مثل هر سال سمنو نپخت؟ چقدر توی ترفیک بودم؟ حسابش از دستم در میرود. ساعت را نگاه می‌کنم. شش و نیم است. هنوز یک ساعتی‌ تا سال تحویل مانده. زیر چشمی کیسه ماهیها و ظرف سمنو را که با احتیاط روی صندلی‌ جاسازی کرده ام می پایم. ماشین را بیرون جلو در پارک می‌کنم. با عجله پله ها را بالا میروم. به پشت در که میرسم، صدای ممتد زنگ تلفن را از داخل میشنوم. به سرعت کلید را داخل قفل میچرخانم. با باز شدن در چند تا نامه ای که امروز صبح پستچی به داخل انداخته، روی زمین پخش میشوند. کیسهٔ ماهی‌ و ظرف سمنو را روی میز کنار در رها می‌کنم و به سرعت به سمت تلفن میدوم. گوشی را برمیدارم، نفسی تازه می‌کنم ... الو ... اما تنها صدای بوقی منقطع از آن طرف به گوش می‌رسد. گوشی را میگذارم. به سمت در ورودی میروم و کلید را از قفل خارج می‌کنم. نامه های پخش شده را جمع می‌کنم. دو تا نامه از ادارهٔ مالیات، یک نامه از بانک و دو تا هم از موسسات خیریه برای مادام ژولیت مستاجر قبلی‌. آخه این مادام ژولیت کی‌ می‌خواد این آدرسشو عوض کنه که هم ما یه نفس راحتی بکشیم هم این موسسات خیریه به نوایی برسن. با خودم میگویم هنوز چند دقیقه ای تا سال تحویل مانده و میشود هفت سین را چید. راستی‌ آخرین بار کی‌ بود که هفت سین چیدم؟ پارسال؟ دو سال پیش؟ یادم نمیاید. هفت سین مینیاتوری را با دقت روی میز وسط نشیمن میچینم. سبزه را از آشپزخانه میاورم و کنار سفره میگذارم. کیسهٔ ماهی‌ را خالی‌ می‌کنم توی تنگ. یکی‌ از ماهی ها به نظر حالش خوش نیست. افقی شده و روی آب تند تند تکان تکان میخورد. آینه خاتم را از دیوار جدا می‌کنم و با کهنه خاکش را میگیرم. بی‌ اختیار یاد شعر امین پور میافتم. آه رخساره، یادت هست این را جلو آینه با هم می خواندیم:
آيينه‌ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آيينه‌ها که دعوت ديدارند
ديدارهای کوتاه
از پشت هفت ديوار
ديوارهای صاف
ديوارهای شيشه ای شفاف
ديوارهای تو
ديوارهای من
ديوارهای فاصله بسيارند
آه..
ديوارهای تو همه آيينه اند
آيينه های من همه ديوارند
کاسه چینی‌ شش گوش با نقش های اسلیمی را برمیدارم و ظرف سمنو را خالی‌ می‌کنم تویش. این را دم آمدن رخساره برایم خرید:
- داداش اینو برات خریدم تا هر وقت حتی اگه توش غذای‌ فرنگیم خوردی، یاد ایران بیفتی.
تلفن باز هم زنگ میزند.
- الو ... الو داداش ...
- رخساره، تویی؟!
- آره داداش خودمم. عیدت مبارک.
- عید تو هم مبارک. خوبی‌؟ همه خوبن؟ چرا حالا این ور سال زنگ زدی، نگران شدم.
ریز ریز میخندد.
- داداش سال جدید اومد تو هنوز از سر به سر گذاشتن من خسته نشدی؟ الان که یه ساعت از سال تحویل گذشته.
تندی نگاهی‌ به ساعتم می اندازم، هنوز شش و نیم است و عقربه قرمز ثانیه شمار مثل ماهی گلی نیمه جان داخل تنگ سر جایش تکان تکان میخورد.

Night Ramblings


¦ 12 نظرات







توی کوچه ها رد میشوی.. صدای خنده ی بلند دخترها و پسرهایی می آید که مست شده اند و فریاد میزنند. هرازگاهی پشتم را نگاه میکنم . چهار چشمی جلویم را میپایم.

صدای خیابان شریعتی توی گوشم میپیچد. بوق سر چهار راه دولت. عجب چراغ قرمز طولانی ای بود.

اینجا اما ، از کنار کافی شاپهای " استار باکس" رد میشوم. بوی قهوه ی ناب است. یاد حرف شوهر عمه م می افتم که میگفت : "آنور اب ، کف پای توی با زمین ارتباط برقرار نمیکند". لبخند میزنم.

صدای تاکسی ران ها میپیچد. "آزادی بیا آزادی" .

به مترو راهم ندادند. هرچه گفتم یادم رفته بود از اتوبوس بلیط مترو را بگیرم. گفت :" میخوای وارد بشی ، دودلار و هفتاد و پنج سنت." گفتم آخر انصاف نیست ، من دودلار و هفتاد و پنج سنت را همین الان دادم. " ببخشید. یا پول بده یا وارد نشو"

شش ماه است اینجا درس میخوانم. معلم هم هستم. چه تصویر قشنگی. " دانشجوی فوق هست و درس هم میده "

اینجا آقا صادق دارند. یک عراقی ایرانی الاصل که مغازه دارد.

صدای ترکی سوپر دریانی در گوشم میپیچد . "بیر دانه ماست" . " خوب داری ترکی یاد میگیریها"

نیما میگوید از ایران متنفر است. ایمان میگوید کی توی ایران میتونستیم بدون چشم هم چشمی زندگی کنیم ؟

صدای شاگردهام توی گوشم میپیچد. یکبار به یکی از بچه ها – که اسمش سماع بود. روزی که اسمش را شنیدم، به چشم دیگری نگاهش میکردم. از زمانی که اسمش را سر کلاس صدا کردم انگار صورتش زیباتر شده بود- گفتم ، اگر بتونی 80 تا کار فهرست کنی که دوست داری توی زندگیت انجام بدی ، به همه ی کلاس پیتزا میدم. چه چشمهایی داشت. پر برق. شیطنت از سیاهی چشمهاش بالا میرفت. به من یکبار گفته بود : اگر دلتون میخواست اینجا میموندید. رفتن و فوق لیسانس خوندن بهونه ست."

86 تا کار رو نوشته بود : دوست داشت خلبانی بکنه. خط میخی یاد بگیره. اورست رو فتح کنه. سایت ویندوز رو هک بکنه..

چه لیستی درست کرده بود. از کلاس که بیرون اومدم ، پشتم صاف شده بود. موقع رانندگی ، به تمام ماشینها راه میدادم.

هوا کم کم سرد میشود. مسعود دیگربه ایران برنمیگردد. 1 ساعت با هم بحث میکنیم. کف پاهایم ، هرچقدر میگردند ، چیزی نمیببینند. مجید میگفت صبح پاشده ، هوای ابری رو دیده و های های گریه کرده.

تمام داروخانه ها مثل همند. تمام مغازه ها ، حاضرند هرکاری بکنند که ازآنها خرید بکنی. توی کیف پولم 12 تا کارت هست. دو تا کارت اعتباری، دو تا بیمه ، 5تا کارت تخفیف از مغازه های زنجیره ای.

توی یک مغازه میرم ، خسته م. ترم پیش کلاسم با فرانسوی ها و کبکی ها بود. دلم هوای درس دادن موسسه ی توی پاسداران را کرده بود. با تخته پاککن که توی سر آریا میزدم ، بچه ها ریسه میرفتند. گچ هوا را پر میکرد. همه از قصد فارسی حرف میزنند که با تخته پاککن ابری گچ آلود توی سرشان بزنم.

اینجا ، به شوخی که به شانه ی بچه ها میزنم ، همه نگاه میکنند. خدا ر شکر این کلاس همه مکزیکی و مراکشی هستند. میتوانم یک کم شوخی کنم و ازینجا بد بگویم. همه شان دلتنگ کشورشان هستند.

عجب بادی میاید. غریبه کش و آشنا کش. تلفنم زنگ میزند. شاگرد کلمبیایی من هست. " میخوام باهاتون صحبت کنم." گفتم شاید سر کار بهش بی احترامی کردند ، یا دیگر نمیخواهد سر کلاس بیاید.جلسه ی قبل خیلی با هم ایاق شده بودیم. میخواست برای فوق لیسانس اقدام بکند.

توی کافی شاپ "تیم هورتونز" مینشینیم. کناری ها ایرانی هستند. سلام میکنم. عیب ندارد اگر جواب ندهند. لینا شروع میکند : دیشب از فرط هیجان ، مدام میرفتم دستشویی. آخه برادرم به من زنگ زد. گفت که برای ژانویه برای من بلیط گرفته که برگردم. (اشک توی چشمهاش جمع میشود.) نمیدونم برم یا نه. از خوشحالی خوابم نبرده. فقط مشکل تافل دارم. اگر برم ، به اینجا نمیرسم.

به من چی پیشنهاد میکنین ؟

میگویم : میتونم بهت بگم که با تمام وجودم ، حسودی میکنم ؟ منتظر جواب من موندی ؟ برو ! یک لحظه هم معطل نکن. همونجا امتحان بده و حالی تازه کن و برگرد.

با تمام وجودش بغلم میکند. منتظر جواب من مانده بود.

به مسخره میگویم - نه لینا این غیر منطقیه. اینجا همه چی داری. بیمه و کار و احترام . هویت هم پیدا میکنی. دیگر مجبور نیستی مدتها توی صف ویزا بمونی. پاسپورت کانادایی رو که میدی همه بهت احترام میگذارن. اینجا دموکراسی هست. آزادی هست. اقتصاد خوب داره. دیگه چی میخوای ؟ به معنای واقعی خارجه ! همه ی مردم کتاب میخونن.. همه سرشون به کار خودشونه . اصلا" بگو ببینم : مگه توی کلمبیا آدم نمیکشند؟ مگه فقر و بیسوادی بیداد نمیکنه ؟نمیفهمم برای چی میخوای بری.. اینجا که همه چیز هست !

کلی میخندیم. ادای آدمهایی رو در میاوریم که هر کشوری رو توی سه عبارت خلاصه میکنند و با این "خلاصه کردن"ها ، زندگی میکنند.

دلم هوای آیدا را کرده . تنها شاگردی که هیچوقت از چشمهاش متوجه وجودش نشده بودم. میدانستم احساس آتشینش به من و کلاس، دوام زیادی ندارد. اینها فازهای زودگذر بود. اما ، آیدا ، عجب مثل ماه بود. فکر میکنم ..نیایش الان کجاست ؟ خداکند گرفتار نباشد. بالاخره خبرنگار شد یا نه ؟ شبنم و دلوانیه چطور ؟ دلم میخواست بگویم بچه ها ، ممنون که اینقدر باهوش بودید ، اینقدر پردردسر ، اینقدر پرحرف و پر از فکر. و به نیلوفر و یاسمن بگویم ، از طرف من به چشمهای شاگردهایتان اینقدر نگاه بکنید تا بفهمید از چی ناراحتند و چی خوشحالشان میکند. یادم باشد بهشان بگویم که هروقت جواب سوالهاشان را درست دادند ، ازشان بخواهند دستشان را بالا بیاورند و انها یکی به دستشان بزنند. کاش کلاس شبنم و آیدا ، همه شان معلم شوند.

اینجا زردآلو دانه ای فروخته میشود. یکبار یواشکی یکدانه زردآلو توی مغازه خوردم تا هوس زردآلویم برود. مجبورم غذا استیک درست کنم. یک نصفه بلال هم آب پز میکنم.

صدای آقا داریوش میپیچد. هروقت شهرداری بساطش را جمع میکرد ؛ نزدیکش میرفتم که دلداری بدم. میگفت:" برو. فقط برو. حوصله ندارم فکر کنند مشتری دارم" بلالی پانصد تومن. شب که می آمدم خونه ، کتم بوی دود ذغال میداد. موقع برگشتن ، یاید از قیطریه بندازیم و برویم.. دیشب آقا داریوش گفت بلال اصفهان می آورد.

برگشتنا ، چند آهنگ و بعد ، رادیو پیام. اخبار ترافیک. " صدر غرب به شرق ترافیک سنگین." صدای دلنشین مجریهای ترافیک.

بچه ها توی دانشگاه میگفتند مغازه "فارما" دستمال دستشویی حراج کرده. از یک دلار شده 60 سنت. همه ی آدمها ، مثل روز قیامت به داروخانه میدوند و با یک جعبه بیرون می ایند. مغازه ی بغلی ، مرغ های هفته ی پیش را حراج کرده. مرغی 12 دلار.

صدای پدرم میاید. به سمت در میروم . همه خسته برگشتیم. پر از حرف و حدیث. بابا از کنارم رد میشود ، الان 4 سال هست ، هر وقت که از کنار من رد میشود ، احساس میکنم یکبار دیگر هم فرصت در آغوش کشیدنش را از دست دادم. مادرم گله میکند که مدرسه خسته اش میکند. با خودم فکر میکنم ، با اینکه کورتون میخورد ، چقدر بانمک و خوشگل است.

صدای برادرم میپیچد. پیچیدن صدایش کافی است.

مرغ به دست و دستمال به دست ، به خانه می آیم. وبسایت رادیو را باز میکنم. "صدر غرب به شرق " ترافیک سنگین هست. به پدرم گفته بودم : اگر یه روز به اینجا عادت کردم چی ؟ اگر ازینجا خوشم اومد ؟ گفته بود : یعنی چی ؟ من 6 سال آمریکا بودم. دکترام رو گرفتم و برگشتم. به هیچ چیز هم عادت نکردم. به بابا میگم : بابا یادتونه همکارهاتون از امریکا به شما زنگ زدن و گفتن " داریوش جات اینجا خیلی خالیه؟" و شما گفتین " عیب نداره. جای من اینجا خالیتره " ؟

چشمهایم را میبندم. صدای بوق ماشینها میپیچد. چرا اینقدر حساس شدم ؟ من که خودم با پای خودم آمدم. به پاهایم نگاه میکنم. شاید از دست من عصبانی اند. دکتر ابراهیم ، شوهر عمه ام گفته بود پاهایت اینچا با کف زمین ارتباط ندارد. دلم برایشان میسوزد. دیشب پای تلفن ، مسوول شرکت "راجرز" سرم داد زد. چه کار میتوانستم بکنم ؟ پاهایم ضعف رفتند.

شیخ فضل الله ، ترافیک سنگین در حال حرکت هست. یک مورد تصادف در سهروردی باعث ایجاد ترافیک شده ، از رانندگان تقاضا میکنیم توقف ننمایند.

چند روزی هست که صورتم دوباره مثل روزهای تهران ، لبخند میزند مدام.

آنطرف تر ، یک بلیط هواپیما روی میز هست. مونترال- فرانکفورت فرانکفورت –تهران .فقط برای دو هفته. ساعت را نگاه میکنم . فکری ، لبخندی خوشطعم روی صورتم می آورد. " خدا کند موقع ترافیک برسم".