بازی "يلدا در وبلاگستان"


¦ 4 نظرات

اخیرا یک بازی جالب در وبلاگستان راه افتاده که در اون هر کسی پنج نکته درباره‌ی خودش رو که احتمالا کسی نمی‌دونه توی وبلاگش می‌نویسه و بعد پنج نفر رو معرفی می‌کنه که اونها هم این کار رو بکنن. چیزی که در این بازی توجهم رو جلب کرد سرعت گسترشش بود. اگر چهار نسل بازی تکمیل بشه، ۷۸۱ نفر بازی رو انجام داده‌اند.
اگر می‌شد تو کارهای دیگر هم از همین روش استفاده کنیم، خیلی جالب می‌شد. یک نمونه‌اش موردی است که اخیرا ازش باخبر شدم. داستان از این قرار است که یک پسر بچه‌ی سیستانی به نام عارف، زمانی که سه ساله بوده دچار یک حادثه آتش‌سوزی می‌شود. او در این حادثه پدرش را از دست می‌دهد و خودش به سختی آسیب می‌بیند. جزئیات داستان را می‌توانید در اینجا بخوانید. دیروز با کمک بچه‌ها یک سایت برای جمع کردن کمک برای عارف درست کردیم که امکان پرداخت اینترنتی هم دارد. با کمال شگفتی در کمتر از ۲۴ ساعت اول بیش از ۱۶۰۰ دلار کانادا جمع‌آوری شد. امیدوارم بتوانیم همین روند را تا تامین هزینه‌ی کامل درمان عارف که حدود ده هزار دلار است ادامه دهیم. نکته‌ی جالب این است که تا اینجای کار، مشابه بازی یلدا، ماجرا از طریق دوستان نزدیک به یکدیگر منتقل شده است و کمک‌ها بر اساس اعتماد متقابل بوده است. چه خوب می‌شد اگر هر کسی که این وبلاگ را می‌خواند، برای اطلاع رسانی هم که شده، داستان عارف را برای ۵ نفر دیگر تعریف می‌کرد. من خودم به ۳۵۰ نفر گفتم، حالا نوبت شما است!

ترافيک


¦ 5 نظرات


سر ظهر تابستونه، من تو اتوبان جلال پشت ترافيک گير کردم. صدای بوق مياد پشت سر هم، بطوری که گوش رو واقعا آزار ميده، بوووووقق... باااااق... بووممممم...، اعصاب آدمو خرد ميکنه. جلوتر نزديک چهار راه، تو اين شلوغی ها تصادف هم شده. چند نفر پياده شدن و دارن خواهر و مادر همديگه رو حواله اين و اون ميکنن، يکيشون رو ميبينم که پيراهن سفيدش پاره شده، کنار صورتش زخم تازه و قرمزه و موهای جوگندميش پريشون. داره بر ميگرده به سمت ماشينش حدود ۷، ۸نفری جلوی نفر ديگه رو گرفتن و دارن مهارش ميکنن، اون همچنان داره بد و بيراه ميگه. اوه... نفر دوم از توی ماشينش قفل فرمون رو برداشت و داره دوباره حمله ميکنه. اوضاع بد جوری شلوغ پلوغه. گرما زياده، موج هوای گرم که از روی ماشينها بلند ميشه تصاوير رو رقصان ميکنه تو چشم آدم، بايد خوب دقت کنی تا ببينی. چراغ سر چهار راه هر چند دقيقه ای سبز و قرمز ميشه، اما ترافيک خيلی کند جلو ميره اکثريت فکر ميکنن که از دستشون کاری ساخته نيست، اما نميدونم چرا هی بوق ميزنن.

يک مرد متخصص ترافيک گويا گفته مشکل رو حل ميکنه، اما نميدونم چرا رفته بالای سقف يکی از ماشينا و داره راجع به مشکل ترافيک جاهای ديگه صحبت ميکنه. ميخواد مشکل ترافيک خيابون فلسطين رو حل کنه، نميدونم واقعا فکر ميکنه ميتونه اين کارو بکنه، خدا ميدونه. اما به نظر من اگه اهل کاره حداقل اول مشکل اينجا رو حل کنه، اينجوری هم خودش رو ثابت کرده هم ميتونه بره به خيابون فلسطين، اين مدلی که هست از جاش نميتونه تکون بخوره. تراففيک جلال به سمت غربه و همه دارن به اون سمت ميرن، همه شهر. کسی نميخواد محل زندگيش رو ترک کنه، اما خوب کارخونه ها و مراکز کار اکثرا اونورن. ملت ميخوان برن سر کارشون، سر زندگیشون، اما نميدونم چرا يک ماشين بزرگ داره به زور بقيه ماشينا رو ميده کنار و در جهت خلاف حرکت ميکنه، عقب ماشين گويا يک نفر روحانی نشسته. از روی جاده ای که برای خودش باز کرده ميشه فهميد که به اندازه دو سه چهار راه اومده عقب، اما فکر نميکنم به همين روند بتونه ادامه بده، بالاخره ترافيک اونو با خودش ميبره. يک سيل ماشين جلوشه که همه در خلاف جهت اون دارن حرکت ميکنن.

عده ای ميگن ريشه اين ترافيک از ميدون امام حسین شروع شده تا ميدون انقلاب، بهشون ميگم بابا ميدون فردسی و خيابون سعدی و چهار راه حافظ هم سر راه بودن، اگر مشکل فقط به خاطر مغازه های دور ميدون امام حسین بود که اينطور نميشد. اما كو گوش شنوا، ميگن ميدون شوش خلوت بوده و ترافيک آروم، همه چی از امام حسین شروع شده. عده ای هم که از خيابون آذربايجان تردد ميکنن، ميگن اون خيابون موازی آزاديست، اگه ترافيک خيابونهای ديگه نياد اونجا و ما جلوی ميدون جمهوری رو بلوکه کنيم، مشکل اون منطقه حل ميشه. بعضی از مردم ساکن اون خيابون نظرشون اينه. اما خوب کارخونه ها و شرکت ها تو همه شهر دارن پخش ميشن، اينجوری فکر نميکنم مشکل حل بشه، من فکر نميکنم. بزرگ راه کردستان هم گويا الان ترافيک شده و ساکنانش شاکين. يک عده هم نظرشون اينه که اون بزرگراه رو بايد کلا جدا کرد ازنظر مهندسی راه از بقيه شهر. نميدونم والا، اما فکر ميکنم اينجوری شهر زيباييش رو از دست ميده، بالا بلنديش رو و پيچ خيابوناش رو، عده ای از ساکنای اونجا ميگن که پلاک ماشينشون با بقيه شهر فرق داره يک جورایی، و کسی به اونا راه نميده، هيچ مدير مرکز کنترل ترافيک هم از بچه های اون محل نيست که درد اونا رو بفهمه. اين مورد رو منم ديدم راستش، قبول دارم حرفش رو. قبلا که شهر فقط در ميدون شوش بود، همه ماشينا يک مدل بود. اما وقتی نقل مکان کرديم يک عده از ميدون امام حسین پلاک ماشينشون رو خريدن، يک عده از جاهای ديگه. گرچه پلاک پلاکه، برای شناسایی است، برای اينکه همديگه رو بشناسيم، اما اينجوری شده ديگه، دقت نميکنيم بعضی وقتها، که آدمایی که پشت فرمون ماشينيم همه عين هميم، و پدرانمون بچه محل هم بودن.

يک عده هم که تو مرکز کنترل ترافيک بودن، چيزی که به ذهنشون رسيده اين بوده که خيابون ها رو يک طرفه کنن. به نظرم اونچنان دردی رو دوا نكرده اين کار. مثلا اينکه از۱۶ آذر، سمت چپ دانشگاه، فقط از بالا به پايين ميشه اومد، يا هرکس که بخواد از پايين به بالا بره، از خيابون قدس، سمت راست دانشگاه تهران استفاده ميکنه.

راديو پيام هم بجای اينکه راجع به ترافيک بگه، دايما دهه فاطميه رو تسليت ميگه به مردم. سر ظهره و صدای اذون هم مياد از مسجد محل، يکی ميگه اين صدا آلودگی ايجاد ميکنه، ميگم بابا اين که تو صدای بوق ماشينها گم گمه. عده ای فکر ميکنن ترافيک فقط تو تهرانه، فکر ميکنن مثلا لوس انجلس هر روز صبح خيابونها رو شمع ميکشن و آسفالتش برق ميزنه و ميشه با سرعت توش به مقصد رسيد. اما اينطور نيست، اتوبان شماره ۱۰ هر روز صبح ترافيکش سنگينه، شايد به تعداد ماشينهای تو جلال اونجا هم ماشين باشه، اما خوب کسی بوق نميزنه، آروم راه خودشونو ميرن از بين خطوط، دعوا خيلی کم اتفاق ميفته. درسته که عرض خيابون بيشتره و راحت تر ميشه به مقصد رسيد اما با همين تعداد ماشين هم اينجا ميشه به مقصد رسيد، دير تر البته.

به فكر چاره ام، چه کار ميشه کرد. من متخصص ترافيک نيستم، طراحی موتور ماشين تو تخصص من نيست، تو کار شمع و پروانه ماشين هم نيستم که طوری طراحی کنم که اينقدر ماشينها و آدمها دود نکنن. نميتونم به اون تحصيل کرده ترافيک هم بگم که از روی اون پيکان ساخت وطن بياد پايين. به اون آقا هم که در جهت عکس داره مياد نميتونم بگم برگرد عمو، نميتونی زياد جلو بری، نه اينها کار من نيست. ميدونم که اين ترافيک دير يا زود جلو ميره و من به محل کارم ميرسم، ميخوام برای اونجا انرژی داشته باشم و اعصاب راحت، تصميم من اينه: سه چهار نفر از رهگذرها رو سوار ماشين خودم ميکنم، فقط سه چهار نفر، ماشين من بيشتر جا نداره. کولر رو روشن ميکنم، شيشه ها رو بالا ميدم تا صدا نياد، يک موسيقی ملايم ميزارم برای خودم و بقيه ، کتاب تخصصی خودم رو برميدارم و در فاصله گاز و ترمز ها مطالعه ميکنم، و منتظر ميمونم که برسم سر کار خودم. هر چند لحظه ای هم با نگاه به بيرون سعی ميکنم که فراموشم نشه که افراد زيادی اون بيرون، تو گرما و ترافيک هستن، اگر امثال من کارمون رو درست انجام بدیم مشکل ترافيک تا حدی حل ميشه، اما نه فقط يک نفر و نه به زودی، صد ها هزار نفر وطی سالیان.

عکس از: www.windowtoiran.com

روزی که دادگاهی شدم!


¦ 10 نظرات

داستانی که می‌خواهم برایتان بگویم درباره‌ی سامانه‌ی (فارسی چه حال می‌ده!) رفت و آمد در مونترال است. اینجا با خرید یک کارت ماهیانه STM (شرکت واحد) می‌توانید هر چه دلتان خواست از اتوبوس و مترو استفاده کنید. واقعا هم خوب کار می‌کنند. این خط ۱۶۵ که از جلوی ساختمان ما رد می‌شود، پدیده‌ای کم‌نظیر است. اتوبوس‌ها هر پنج – شش دقیقه می‌آیند. طوری که بعد از سه سال ما هنوز به روش ایرانی از خانه بیرون می‌آییم. اصلا به ساعت کاری نداریم. در حالی که جاهایی هست که باید جدول زمان‌بندی اتوبوس را نگاه کنی تا به موقع بیرون بیایی و اگر نه باید نیم ساعتی منتظر بمانی. غیر از اتوبوس و مترو، چند خط قطار هم هست که به مهرشهر (West Island) و مناطق دیگر در جزیره‌ی مونترال رفت و آمد می‌کنند. برای استفاده‌ی دائمی از این قطارها می‌توان کارت‌های مخصوصی خرید که از کارت‌های معمولی گرانتر است و قیمت آن به فاصله‌ی ایستگاه مورد نظرتان تا مرکز شهر بستگی دارد. به غیر از آن دفترچه‌ی شش‌تایی بلیط و بلیط تکی هم هست.

اما داستان من، ۲۹ آوریل (۱۰ اردیبهشت) پارسال با دوستم از مهرشهر برمی‌گشتیم. من چون خیلی از قطار استفاده نمی‌کنم، کارت قطار نمی‌گیرم. اما معمولا دفترچه‌ی بلیط دارم. طرز کار آن هم این طور است که پیش از سوار شدن به قطار باید با استفاده از یک دستگاه موجود در ایستگاه روی بلیط ساعت بزنید. کسی هم داخل ایستگاه نیست که شما را مجبور کند. اما شما خودتان این کار را انجام می‌دهید. چون گاه و بی‌گاه ماموران قطار بلیط مسافرهای داخل قطار را می‌بینند. مثل تو فیلم‌ها هم نمی‌شود در قطار در حال حرکت را باز کرد و تا رد شدن مامورها بیرون واگن از در آویزان شد! آن روز دفترچه‌ی بلیطم تمام شده بود و باید بلیط می‌خریدیم. برای خرید بلیط سه انتخاب داشتیم: بلیط معمولی، بلیط ترکیبی با STM و بلیط تخفیف‌دار. من چون کارت STM داشتم، بلیط ترکیبی گرفتم. بلیط تخفیف‌دار هم برای جوانان جدید و قدیم است که برای استفاده از آن باید یک کارت عکس‌دار مخصوص (Privilege Card) همراه داشته باشند. دوست جوان من هم که این کارت را داشت، یک بلیط تخفیف‌دار گرفت. هنوز یکی دو ایستگاه نیامده بودیم که ماموران قطار وارد واگن ما شدند. ما هم با اعتماد به نفس کارت‌های STM و Privilege را به همراه بلیط‌ها نشان دادیم و با شگفتی تمام جریمه شدیم! دو مامور جدی و محترم برای ما توضیح دادند که کارت STM برای قطار قابل قبول نیست! گفتم پس بلیط ترکیبی برای چیست؟ گفتند برای استفاده از بلیط ترکیبی باید برگه‌ی انتقال (Transfer) مترو یا اتوبوس داشته باشید. اگر با بلیط سوار اتوبوس شوید، راننده به شما برگه‌ای می‌دهد که می‌توانید برای مترو از آن استفاده کنید. همچنین وقتی با بلیط یا برگه‌ی انتقال اتوبوس وارد ایستگاه مترو می‌شوید، می‌توانید برگه‌ی انتقال مترو را از یک دستگاه خودکار بگیرید و برای مسیر بعدی اتوبوس استفاده کنید. من تصورم این بود که کارت STM همه جا کار برگه‌های انتقال را می‌کند. اما حالا این آقایان مامور آن را قبول نداشتند. دوستم گفت خوب اگر کسی با کارت وارد ایستگاه مترو شود، می‌تواند برگه‌ی انتقال مترو را بگیرد و از آن برای بلیط ترکیبی استفاده کند. مامور قطار گفت که نمی‌توانند جلوی این کار را بگیرند! می‌گفت شرکت قطارها (AMT) می‌خواهد مطمئن شود که کسی که از بلیط ترکیبی استفاده می‌کند، همان روز به STM پول داده است! استدلال را دارید! آخر این روابط بین شرکت‌ها چه ربطی به من مشتری دارد؟ تازه مشکل دوستم این بود که Privilege Card شرکت STM با شرکت AMT از نظر شرط سنی متفاوت بود و برای استفاده از بلیط تخفیف‌دار باید کارت عکس‌دار AMT می‌داشتی. خلاصه این که نفری ۱۱۰ دلار جریمه شدیم!

من که خیلی بهم برخورده بود. از مامورها پرسیدیم چکار می‌توانیم بکنیم. گفتند می‌توانید اعتراض کنید. ما هم می‌نویسیم که شما از قوانین بی‌اطلاع بودید (اون قوانین بی‌معنی سرتونو بخوره!). من اعتراض کردم. اما دوستم که وقت کافی نداشت و تا چند وقت بعد مسافر آمریکا بود، جریمه را پرداخت کرد. اول فروردین امسال (۲۱ مارس ۲۰۰۶) نامه‌ای آمد که دادگاه شما روز ۶ ژوئیه (۱۶ تیر) است. از نظر سرعت بد نبود، برگزاری دادگاه یک سال و دو ماه پس از واقعه!

صبح روز دادگاه به کاخ دادگستری (Palais de Justice) رفتم. قاضی سر وقت وارد دادگاه شد و همه به احترامش بلند شدند. اگر خدای نکرده دادگاه رفتید، حتما جلوی پای قاضی بلند شوید. چون اگر بلند نشوید، مامور دادگاه بلندتان می‌کند! تمام صحبت‌ها به فرانسه بود. این بود که من چیز زیادی متوجه نشدم. افراد یکی یکی می‌رفتند و کارشان خیلی سریع انجام می‌شد. کلی تمرین کرده بودم که مثل تو فیلم‌ها شلوغش کنم و جلوی قاضی راه برم و بهش بگم: Your honour ولی همه‌شان خانم بودند. من هم نمی‌دانستم که برای خانم قاضی هم می‌شود از Your honour استفاده کرد. در فرصتی که پیش آمد، گفتم من فرانسه نمی‌دانم که خانم دادستان گفت: برای شما توضیح خواهم داد. بعد هم قاضی بلند شد و همه بلند شدند و قاضی رفت. بعد از مدتی من ماندم و منشی دادگاه. او هم مشغول کارش بود. به سبک مهران مدیری گفتم: «ببخشید، این یعنی چی اون وقت؟» بعد گفت «چون مامور... شماها چی می‌گید تو انگلیسی؟ مامور دادگاه نداشتیم. دادگاه تعلیق شده است. مامور هم معلوم نیست کی پیدا شود». خلاصه من تا ظهر صبر کردم. دوباره قاضی آمد و من این بار سریع بلند شدم. بعد یکی یکی همه را صدا کرد و قرار دادگاه را به تعویق انداخت. از من پرسید که شما محدودیت زمانی ندارید؟ گفتم من آگوست ممکن است در کانادا نباشم. گفت نگران نباشید. وقت بعدی زودتر از اکتبر نیست. وقت بعدی من شد ۲۳ اکتبر (اول آبان)!

دوشنبه‌ی این هفته دوباره عازم دادگاه شدم. صبح دوباره همان برنامه برگزار شد. قاضی آمد و تندتند به کارها رسیدگی کرد. این یکی کمی هوای انگلیسی زبان‌ها را داشت. پرسید کسی هست که فقط انگلیسی بداند. دستم را بالا بردم (خیلی خوب! حالا می‌رم کلاس، چرا این قدر آبروریزی می‌کنی؟). توضیح داد که دادگاه به دلیل نبودن مامور برای تامین امنیت دادگاه تعلیق می‌شود. معلوم هم نیست کی بتوانیم مامور پیدا کنیم. ممکن است تا چند دقیقه‌ی دیگر مشکل حل شود. ممکن است اصلا امروز انجام نشود. خودم را آماده کرده بود که دوباره تا ظهر صبر کنم و دوباره سه چهار ماه دیگر دادگاه عقب بیفتد. دوازده و نیم که شد، دوباره قاضی آمد و دادگاه را تشکیل داد. یک مورد را بررسی کردند. بعد که نوبت من شد، گفتند «وقت نیست. بعدازظهر می‌توانی بیایی؟» گفتم «من این قضیه را تا آخرش هستم»! بعدازظهر که رفتم. بعد از یکی دو تا مورد جزئی، نوبت من شد. دادستان از روی برگه‌ی جریمه داستان ماجرا را خواند. مامورهای قطار نوشته بودند که من گفته‌ام از قوانین اطلاعی نداشته‌ام. قاضی به من گفت: «چه دفاعی داری؟» من هم یک نطق از پیش تمرین شده ارائه کردم که به سه دلیل من به این جریمه اعتراض دارم. اول این که من به دلیل نداشتن بلیط معتبر جریمه شده‌ام. در حالی که من بلیط خریده بودم و قصد مجانی سوار شدن نداشتم. باید بین نداشتن بلیط و بلیط اشتباهی فرق گذاشته شود. دوم این که تمام قوانین قطار AMT به فرانسه نوشته شده است که فهم آن را برای انگلیسی زبان‌ها مشکل می‌کند. سوم این که این قوانین حتی برای کانادایی‌های فرانسه‌ زبان هم گیج‌کننده است. چون بخش خدمات حقوقی دانشگاه ما متن قانون را به یک کانادایی فرانسه زبان نشان دادند و از او پرسیدند که اگر کارت STM داشته باشی، چه بلیطی می‌خری؟ او هم گفته بود بلیط ترکیبی! وقتی هم شنیده بود که اشتباه کرده است، کلی تعجب کرده بود. کارت STM و برگه‌ی انتقال مترو عملا مثل هم هستند. چون اگر کارت STM داشته باشی، می‌توانی برگه‌ی انتقال مترو هم بگیری.
دفاعم را با این فرض تنظیم کرده بودم که قاضی و دادستان تمام قوانین AMT و SMT را از حفظ می‌دانند و تز دکترایشان را در قوانین قطار با گرایش بین‌الملل انجام داده‌اند! دادستان کارت STM را از من خواست. بعد از خواندن پشت کارت از من پرسید: «آیا پشت این کارت را خوانده‌ای؟» گفتم: «نه». با لبخند پیروزمندانه‌ای گفت: «من سوال دیگری ندارم». خانم دادستان داشت تلاش می‌کرد که به من حالی کند که من نمی‌توانم با کارت STM سوار قطار شوم! معلوم شد تا حالا من داشتم گل لگد می‌کردم! بهش گفتم من بلیط داشتم. بلیط را دادم به دادستان و او هم آنها را به قاضی داد. قاضی به دادستان ‌گفت: «این کارت برای قطار کافی نیست. اما ایشان بلیط هم داشته است». دادستان گفت: «این بلیط برای استفاده همراه با یک کارت عکس‌دار است که باید از STM گرفت». قاضی و دادستان داشتند با هم دیگر غلط و غلوط! می‌گفتند و می‌بافتند. اجازه گرفتم که توضیح دهم. گفتم: «این بلیط هیچ ارتباطی با کارت عکس‌دار ندارد. این بلیط ترکیبی است و تخفیف‌دار نیست». بعد هم پاراگراف مربوط به بلیط ترکیبی را به دادستان دادم تا بفهمد که جریان چیست. او هم آن را به قاضی داد. قاضی هم آن را خواند و انگار چیز جدیدی کشف کرده باشد، گفت:«ها! من چیزی دیدم که نباید می‌دیدم. اینجا نوشته که به همراه بلیط ترکیبی فقط برگه‌ی انتقال مترو یا اتوبوس قابل قبول است. پس کارت ‌STM قابل قبول نیست. این که واضحه! ». می‌خواستم بگم: «تو خودت همین الان گیج نمی‌زدی؟ من که همین رو اول کار گفتم. باهوش»! بالاخره قاضی موفق شد با کمک خودم، مرا محکوم کند. البته گفت چون صبح هم آمده بودم، جریمه را ۲۵ دلار کم کرد و گفت سه ماه طول می‌کشد تا برگه‌ی جدید جریمه برایم پست شود!

آدم اینجا است که معنی حرفه‌ای‌گری را می‌فهمد. یاد قاضی دادگاه بابک داد افتادم که فایل Word را با Notepad باز کرده بود و
می‌گفت این‌ها اطلاعات جاسوسی است! در مورد من هم فکر نکنم قاضی و دادستان در ده سال گذشته سوار اتوبوس یا مترو شده بودند. خلاصه این که این قدر به قوه‌ی قضائیه‌ی ایران ایراد نگیرید.