مولانا نشان و سمبل يك انسان خود ساخته و بیتعلق است...
بازگردان قصهی عشق اياز .......... كه آن يكی گنجيست مالامال راز
اياز غلامی چوپان بوده كه حسب اتفاق به دربار سلطان محمود راه پيدا میكنه و بد از مدتی به خاطر صداقت و پاكی جزو مقربين سلطان میشه و مقام بالايی ميگيره....
ای اياز پر نياز صدقكيش........ صدق تو از بحر و از كوهست بيش
نه به وقت شهوتت باشد عثار....... كه رود عقل چو كوهت كاهوار
هفت دريا اندرو يك قطرهای.... جملهی هستی ز موجش چكهای
جمله پاكیها از آن دريا برند..... قطرههااش يك به يك ميناگرند
شاه شاهانست و بلك شاهساز..... وز برای چشم بد نامش اياز
جان داستان از آنجا آغاز میشود كه اياز حجرهای در دربار پادشاه داشته كه هر روز به
آنجا میرفته و اجازه حضور به ديگران نمیداده ...، اطرافيان پادشاه كه به اياز حسادت میورزيدند، پادشاه را بدبين میكنند كه اياز آنجا ثروتی پنهان كرده و به پادشاه خيانت میكند...
آن اياز از زيركی انگيخته ....... پوستين و چارقش آويخته
میرود هر روز در حجرهی خلا ...... چارقت اينست منگر در علا
شاه را گفتند او را حجرهايست ....اندر آنجا زر و سيم و خمرهايست
راه میندهد كسی را اندرو ....... بسته میدارد هميشه آن در او
شاه فرمود ای عجب آن بنده را .... چيست خود پنهان و پوشيده ز ما
پادشاه اميرانی را میفرستد كه حجره اياز را بگردند،.... ولی در دل به اياز
مطمئن است...،
پس اشارت كرد ميری را كه رو .... نيمشب بگشای و اندر حجره شو
هر چه يابی مر ترا يغماش كن .... سر او را بر نديمان فاش كن
شاه را بر وی نبودی بد گمان .... تسخری میكرد بهر امتحان
پاك میدانستش از هر غش و غل .... باز از وهمش همیلرزيد دل
در اينجا مولانا جلوههايی از عشق را نيز در كلام سلطان محمود
میآورد كه خود نشان از اين دارد كه تمام اين اسامی تعابيری از عرفان و مشتاقی را در
خود نهفته دارد..... گويی پادشاه پيشاپيش او را بخشيده...، كه او محبوب است..
اين نكردست او و گر كرد او رواست..... هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست
عشق صورتها بسازد در فراق...... نامصور سر كند وقت تلاق
كه منم آن اصل اصل هوش و مست.... بر صور آن حسن عكس ما بدست
ِِِفرستادگان پادشاه هم به طمع پيدا كردن طلا و جواهرات به سوی حجره اياز میشتابند، زيرا كه اياز محرم ا سلطان بوده و به خزانه دسترسی داشته ...
آن اميران بر در حجره شدند.... طالب گنج و زر و خمره بدند
قفل را برمیگشادند از هوس .... با دو صد فرهنگ و دانش چند كس
فرستادگان به آنجا میرسند و داخل میشوند و جز چارق و پوستين اياز چيزی نمیيابند....
حجره را با حرص و صدگونه هوس..... باز كردند آن زمان آن چند كس
بنگريدند از يسار و از يمين ..... چارقی بدريده بود و پوستين
هر چه میگردند چيزی نمیيابند...، شرمسار و خجل به درگاه پادشاه بر میگردند و بدين ترتيب از اياز رفع اتهام میشود....
باز میگشتند سوی شهريار .... پر ز گرد و روی زرد و شرمسار
....اما پادشاه از اياز حكمت آن حجره و پوستين را میپرسد ...، اينجاست كه جان كلام داستان بيان میشود...
اياز لب به سخن میگشايد و راز آن حجره و پوستين و چارق را فاش میكند ...
میرود هر روز در حجرهی برين .... تا ببيند چارقی با پوستين
زانكه هستی سخت مستی آورد....... عقل از سر شرم از دل میبرد
صد هزاران قرن پيشين را همين..... مستی هستی بزد ره زين كمين
شد عزرائيل ازين مستی بليس...... كه چرا آدم شود بر من رئيس
كه مستی مال و مقام و قدرت را میشناسد .... كه نمیخواهد از ياد ببرد كه غلامی بيش نبوده و چوپانی میكرده ....، كه هر روز به حجره میرود،... نگاهی به پوستين كهنه چوپانیاش میاندازد و به ياد میآورد گذشتهاش را .... و میگويد:
از منی بودی منی را واگذار..... ای اياز آن پوستين را ياد دار
ای اياز آن پوستين را ياد دار ....
ای اياز آن پوستين را ياد دار ......
از وقتی اين داستان رو خوندم, خط به خطش گوشه ذهنم مثل پوستين اياز آويخته شده... هر روز بهش نگاه میكنم....، كاش هيچوقت يادمون نره كه كی بوديم، كجا بوديم، ... از كجا اومديم ....، چه كسايی منتظرمون هستن ...، نكنه گم بشيم لابلای پيچيدگیها و زيبايیهای هستی...
ديدهها شب فراز بايد كرد..... روز شد ديده باز بايد كرد
مطبخ جان به سوی بیسوييست.... دست آن سو دراز بايد كرد
چون چنين نازنين به خانه ماست .... وقت نازست ناز بايد كرد
با گل و خار ساختن مرديست.... مرد را ساز ساز بايد كرد
قبله روی او چو پيدا شد..... كعبهها را نماز بايد كرد
پيش آن عشق عاقبت محمود.... خويشتن را اياز بايد كرد
خويشتن را اياز بايد كرد ...
خويشتن را اياز بايد كرد ...
سخن تمام كنم كه.....
چون حقيقت نهفته در خمشيست.... ترك گفت مجاز بايد كرد
اهل كاشانم اما..، شهر من كاشان نيست،...، شهر من گمشده است
يكی از مسائلی كه برای يه نفر مثل من كه به هزار و يك دليل از يه كشوری كه توش خيلی چيزها رو جا گذاشته، اومده بيرون خيلی مهمِه و روی خيلی از تصميمها اثر ِ مستقيم داره اين هستش كه تا كی بايد اينجا موند....، برای هميشه؟،...،
هيچوقت قانع نشدم كه زندگی كردن اينجا برای هميشه به معنی فراموش كردن ايران باشه..، يا اينكه برگشتن به ايران ضرورتا به اين معنی باشه كه به ياد ايران هستی.. شايد لازم نباشه بگم كه هر روز چند نفر رو توی ايران میديدم كه بعد از تحصيلشون به ايران برگشتن و از ايرانی بودن چيزی جز فخرفروشی به هموطنهاشون توشون نمیشد ديد.... و آدمهايی رو هم ديدم كه بيشتر عمرشون رو خارج از ايران زندگی كردن ولی سوددهی بيشتری برای ايرانیهای دور و برشون و حتی گاهی برای ايرانیهای توی ايران داشتن...
اصولا و متاسفانه مملكتی داريم كه توش شايد خيلی سخته كه هم بتونی سالم زندگی كنی ، هم پيشرفت كنی و هم به جز خودت به اطرافيانت هم فكر كنی و برای اونها مفيد واقع بشی.... يا اصولا بتونی به ادای دينی كه به جامعه داری ايمان داشته باشی، نمیخوام بگم كه هميشه اين جوريه ولی خيلی موانع سر راه آدمهايی كه بخوان با اين جور ملاكها و ارزشها زندگی كنن قرار داره، ولی از طرفی مسأله فرهنگ و اثر زمان روی تغييرش رو نمیشه انكار كرد، گر چه معتقدم كه شخصيت فرد اگه شكل گرفته باشه و پايه فكری محكمی داشته باشه، خيلی كمتر از محيط اطرافش اثر میگيره، به هر حال فكر میكنم بحث برگشتن و برنگشتن به ايران زمانی از نظر من حالت ارزشی به خودش میگيره كه فرد به غير از خودش و وابستگیهای عاطفی و فرهنگی خودش به امور ديگهای هم فكر كُنه يا به بيانِ ديگه يه كم دايره ذهنش رو از "خود محوری" فراتر ببره و سعی كنه عميقتر و يا به قولی "ديگران محور" تر به رفتارش نگاه كنه. شايد يكی از بزرگترين دردهای انسان امروز هم همين باشه كه از چنين نگاهی به مسائل خيلی فاصله گرفته.... جالب اينجاست يكی از اولين پارادكسهايی كه شايد در جوامع با نظام حكومتی سرمايهداری میبينيم اين باشه كه منافع شخصی افراد نمیتونه جدا از نفع كلِ جمعِِ باشه و درسته كه افراد بيشتر به زندگیهای مدرنيزه و فردی رو آوردن ولی ياد گرفتن كه هميشه نيم نگاهی هم به منافعِ اجتماعشون بايد داشته باشن.
مسأله بعدی آيندهنگری هم هست، كشوری داريم كه به شدت دچار بیثباتی های سياسی و اقتصادی ( و بعضا فرهنگی) هست و بايد ديد آيا در چنين شرايطی تنها گذشتن اون مملكت و مردمی كه هميشه چشم به راه منجیهای نخبه بودند درست هست يا نه. نمیخوام بگم كه چنين منشی درسته ولی میدونيم كه وجود داره و قابل انكار نيست. به هر حال، در نوشتههای بعدی از ديدهای متنوعتری سعی میكنم به موضوع نگاه كنم.
در ادامه بحث قبل .........
در مورد مسئله دوام آوردن يك انسان شرقی در غرب فكر می كنم تا حد زيادی بستگی به شخصيت فرد داشته باشه، البته اينجا بحث وابستگیهای عاطفی و خانوادگی رو مطرح نمیكنم. چون فكر میكنم كه اين احساس اونقدر با ارزشه كه ورای تحليل و قضاوت منطقی قرار میگيره.....
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی....
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند.....
بحث زندگی در غرب و دوام آوردن رو نمیشه از بحث تاثيرپذيری از لايههای درونی و بيرونی اين فرهنگ جدا دونست؛ در واقع يكی از نگرانیهايی كه اين مسئله ايجاد میكنه اينه كه محيط زندگی هميشه با سرعت زيادی نقاط خالی شخصيتی افراد رو پر میكنه و اگر اعماق شخصيت فرد دچار چنين خلاهايی باشه خيلی زود به سمت "زمانزدگی فرهنگی" پيش ميره . از تبعات رايج اين رويه كه معمولا ناشی از برداشت اشتباه از يكی از ظاهریترين و كمعمقترين جلوههای فرهنگ غرب كه همون فردینگری و خودمحوريه، اين هست كه فرد كم كم فراموش میكنه كه متعلق به يك جامعه شرقی هست و نه تنها نسبت به نزديكانش، بلكه نسبت به كل افراد جامعهای كه اون رو پرورش داده بايد احساس مسووليت كنه....
از نظر من چنين فردی دقيقا مصداق فرديه كه در غرب نتونسته دوام بياره و خودش رو حفظ كنه گر چه بحث دوام آوردن در غرب رو میشه از ديد تحمل كردن تغييرات شديد محيط و اجتماع و توانايی وفق دادن خود با محيط هم دونست كه اين هم باز تا حد زيادی به شخصيت فرد برمیگرده كه هيچ چيز جز تجربه زندگی در غرب نمیتونه به سادگی جوابگوی اين سوال باشه....
تقريبا بيچاره شدم تا با اين سواد نمكشيده تونستم يك لينكدونی ساده و آبرومند درست كنم. از اين راهنما استفاده كردم. ولی برای Blogger بايد تغييرش میدادم. اينايی كه html بلدن، يك كمكی به من بدن، مستحقم، ثواب داره.
خوب حالا كه اين انجام شد، میخوام چند نكته رو با بچههايی كه اينجا مینويسن در ميان بگذارم:
- برای فارسی نوشتن میتوانيد از ويرايشگر كيميا يا لامپونويس فارسی يا مداد رنگی استفاده كنيد. اولی اين مزيت را دارد كه میتوانيد مطلبتان را ذخيره كنيد. اگر با نوشتن به فارسی مشكل داريد، میتوانيد ابتدا به پينگليش بنويسيد و با مترجم پينگليش، فارسینگار يا Pin2Pa آن را به فارسی برگردانيد و سپس ويرايش كنيد.
- حتما از نقطه، كاما و پاراگرافبندی برای خوانا كردن مطلب استفاده كنيد.
- از نوشتن "ي" عربی خودداری كنيد. برای اين كار در ويرايشگر كيميا، پس از نوشتن مطلب، دكمه "ذخيره كردن" را بزنيد تا تمام "ي"های عربی به "ی" فارسی تبديل شود. در لامپونويس فارسی، پيش از نوشتن مطلب با فشردن دكمه مربوط به "ي"، نوع فارسی آن را انتخاب كنيد.
- كلمههايی مانند "میشود" را به صورت "ميشود" يا "می شود" ننويسيد. برای اين كار بايد از كاراكتر نيمفاصله استفاده كنيد. در ويرايشگر كيميا با "Shift S" و در لامپونويس با "Shift Space" میتوانيد نيمفاصله ايجاد كنيد. اين كار دو فايده دارد. يكی اين كه كلمه زيباتر نوشته میشود. دوم اين احتمال اين كه "می" در انتهای يك خط و "شود" در ابتدای خط بعدی قرار بگيرد را از بين میبرد. همين مورد برای نوشتن "پرندهها" به جای "پرنده ها" و موارد مشابه برقرار است.
- برای اضافه كردن لينك به لينكدونی، بايد عضو وبلاگ لينكدونی باشيد. اگر علاقمند هستيد به من خبر بدهيد. بعد برای راحتی كار Google Toolbar را نصب كنيد و BlogThis را بر روی آن فعال كنيد. اگر در حال وبگردی از صفحهای خوشتان آمد، دكمه BlogThis را بفشاريد. پنجرهای باز میشود كه اجازه میدهد، يك لينك به آن صفحه را به يكی از بلاگهايتان اضافه كنيد. برای اين كار بلاگ LinkDump را انتخاب كنيد. عنوان ﴿Title﴾ مطلب در لينكدونی نمايش داده نمیشود. نيازی نيست آن را تغيير دهيد. فقط در متن مطلب پس از علامت a> دستور target=_blank را اضافه كنيد.
- اگر موارد ديگری به نظرتان میرسد، حتما بنويسيد تا فارسی را هر چه بهتر پاس بداريم. دوستانی هستند كه زحمت زيادی برای شكوفايی زبان فارسی در دنيای ارتباطات كشيدهاند. بياييد ما هم سهم خود را انجام دهيم.